
۱. چه اصراری است که به چيز غير فانی دل ببنديم؟ چرا به چيز فانی دل نبنديم؟
۲. چرا به يک چيز دل ببنديم؟ مثلاً بجای دل بستن به يک چيز غیر فانی به پنج چيز فانی دل ببنديم.
۳. چرا به همه چيز دل نبنديم؟
4. امروز به يک چيز دل ببنديم فردا به چيز ديگر، ماه بعد هم به يک چيز ديگر، مگر چه ميشود؟
5. خير، همه چيز فانی نيست. تا زمانی سوژه خود را ادرک ميکند نميتوان گفت فانی است. زمانی هم که سوژه از ميان رفت ( فانی شد!!! ) اصلاً ديگر سوژه اي نمانده که بفهمد فانی شده. پس ميتوان به خود دل بست. چرا به خود دل نبنديم؟
6. چه لزومی دارد که دل ببندیم؟ ( فانی يا غير فانی بودنش را بيخيال )
7. اصلاً چرا دل ببنديم؟ بجايش پا ببنديم يا دست يا سر يا ...
8. چرا دل نکنيم؟
9. شايد خوب جستجو نکرديم و آن چيز غير فانی را نيافتيم؟
10. اصلاً چه لزومی دارد که بگرديم؟ ... نگرديم.
11. چرا تسليم شويم؟
12. تا شماره 1000 ميتوان ادامه داد ...
به اين کار ندارم که به عقيده من تا چه حد اين نگرش غلط است و جز افزايش درد و رنج و نفی زندگی چيزی در بر ندارد. فقط همينقدر بگويم، کسانی که طرفدار چنین سخنانی هستند و به ادعای خويش چيزی برای دل بستن ندارند، چندان راست نمیگویند! چون همواره به يک چيز دل بستگی شديدی دارند و آن گفتن چنين سخنانی است. پس همان بهتر که به سخنانشان دل نبندیم و با یک تکان خود را از چنین چرندیاتی بتکانیم.
پ.ن: لا تطمئن القلوب الا بذکر الله.
استاندال در اثر مشهور و عالی خود يعنی سرخ و سياه، درباره شروع عشق در مادام دورنال اينطور مينويسد که وی در اولين رويارويی با معلم خانگی فرزندانش يعنی ژولين وی را شخصی خوش چهره ، با ادب و با نزاکت میابد و وی را مورد ستايش قرار ميدهد... در ادامه داستان ميخوانيم که چطور مادام دورنال دلباخته ژولين ميشود، و ژولين نيز.
درست است! اولين مرحله عشق همین تحسين و ستايش ويژگيهای طرف مقابل است که در اولین ملاقاتها شروع میشود. خود استاندال بعدها در نظريه روانشناسانه خود مراحل عشق را اينگونه تعيين ميکند: تحسين - اميد - تبلور نخست - شک و ترديد - تبلور دوم. ولی نکته اي وجود دارد. اينکه تحسين تا چه حد با واقعيت انطباق دارد. ستايش بزرگنماييها، خيال پردازيها و ويژگيهای ساختگی که عاشق در ذهن خود از معشوق ميسازد، نه تنها به ادامه عشق کمکی نميکند بلکه باعث فروپاشی آن نيز ميگردد. چون بالاخره روزی واقعيت امر بر وی آشکار شده و چون ذهنيتی به کل متفاوت با آن داشته باعث سرخوردگی اش میشود و ادامه مسير عشق عليل باقی ميماند و این ناشی از قائل شدن ماهیتی غیر واقعی با تقدسی احمقانه و آسمانی از خودخواهانه ترین عواطف انسان است.
با اين احوال چيزی که برای اين هنر باقی ميماند آنقدر هست که آنرا ژرفترين هنرها و هنر اول بنامند. هنری که از نظر من فاصله زيادی با بقيه انواعش دارد. کيست که بتواند تأثيری ژرفی که يک قطعه زيبا بر انسان ميگذارد را انکار کند؟ تأثيری که شايد زيباترين آثار داوينچی و يا دراماتيکترين نوشته های شکسپير هم به پای آن نرسد. چنان تأثيری که ميتواند سازهای مابعدالطبیعه را که مدتها بی صدا مانده يا شکسته بودند را فرضاً در شخصی همچون من که خود را از هر آنچه مابعدالطبيعه است آزاد کرده به ارتعاش درآورد. يا همان حالات معنوی به من دست دهد که مهرداد عزيزم قبلاً به آن اشاره کرده بود.
چیزی را در اولین نوشته این وبلاگ از قلم انداختم:
...و به نام هنر که تحمل سختیه زندگی با آن آسان میشود، به نام موسیقی که عمیقترین آنهاست و زندگی بدون آن اشتباه است...
وقتی دبیرستان بودم، هر سال کتابی با عنوان "احکام راه سبز" به زور به ما ميدادند. کتابی کامل درباره احکام شرعی. از تمام مزخرفاتی که تو اون کتاب بود يک قسمتشو هرگز فراموش نميکنم. قسمتی که به احکام موسيقی و نوازندگی پرداخته بود. در اون بخش بعد از کلی کش و قوس و سعی در فهماندن حکم موسيقی از نظر شرع، رهبر انقلاب اسلامی تير خلاص را زده بودند. از قول وی چنين نوشته بود: «آموزش موسيقی و نوازندگی موجب انحراف است و بطور کلی ترويج موسيقی با اهداف عاليه اسلامی منافات دارد.» همانطور که واضح است هيچ نوع خاصی از موسيقی مد نظر ايشان نبوده و به کل تمام انواع موسيقی و اصلاً ذات موسيقی را مردود و باعث فساد دانسته اند. همين بس که در ادامه از قول ايشان چنين آمده بود: «پخش موسيقی در راديو و تلويزيون دليل بر حلال بودن آن نيست.»!!!
نتيجه آنکه ...
پ.ن 1: کيست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ "جبران خليل جبران"
پ.ن 2: يادمه چهار شنبه سوری ها کلی آتاشغال برا سوزوندن داشتيم!
پ.ن 3: من دلم به اندازه يک ابر ميگيرد ...
اینم از ما:
۱. به شدت از نوشيدن يه ليون آب خنک اونم وقتی بدجوری تشنمه لذت ميبرم، اصلاً مست ميکنم.
2. شعارم اينه: "با دوستان مروت با دشمنان مدارا" البته مدارا بعد از اينکه پوزشونو به خاک ماليده باشيو حالشونو گرفته باشیو... خلاصه پدرشونو دراورده باشی طوری که در مقام تضرع و زاری و طلب عفو و بخشش رسيده باشن!!
۳. انگيزه گواهينامه گرفتنم دو چيز بوده: 1. ديدين بضيا وقتی ميخوان دور بزنن فرمونو با کف دستشون ميچرخونن؟ خيلی خفنن، کلی حال کردم گفتم برم رانندگی ياد بگيرم منم از اين کارا بکنم. 2. آرزوم بود که اين آهنگ Mockingbird يه دفعه تنهايی موقع رانندگی گوش بدم. اين شد که رفتم تصديقمو گرفتم.
4. تو عمرم سه بار از اين فال فروشا فال خريدم، هر سه بارش يه چيز اومده. بررسی کردم چرا اينجوری شده، ديدم اين برگه های فال همشون به ترتيبن حالا من هر دفعه از اون آخرش ور ميداشتم.
5. در حدود يکسال و سه ماهه نذر کردم هر موقع با بچه ها در مورد هر چيزی صحبت کرديمو یه کلمه از دخترا حرف نزدیم هزار تومن بندازم صندوق صدقات، خوب فعلاً که موفق نشديم.
خب منم پاس میدم به س ا ی ه ب ا ن، فرید، دورترها، سروش د، کاغذهای خط خطی و Nowhere. اگه دوست داشتن برن بنویسن.
سرتان را بيش از اين درد نياورم، فقط ميخواستم اين نکته را خاطر نشان کنم که چه چيزها يی که به شما مطلقاً ربطی ندارد ولی شما...........اوه...مرا ببخشيد، لحظه اي فراموش کردم که از اینجا به بعدش دیگر به من هيچ ربطی ندارد!
درود بر شما حمالهای با جوهر!
روده درازی هرچه بیشتر، بهتر!
کله و زانو هرچه خشکتر، خوشتر!
دور از هر شور و حال و شوخ طبعی
همیشه در میانه عالم میانمایگی
بی نبوغ و بی فروغ!
پ.ن: نباید از تشویق عده ای کوتاهی کرد ...
۲. چون اگه حالم از حکومت و آدماش بهم میخوره، میخوام از شهردارمون کمتر حالم بهم بخوره. حداقل بشه در و دیوارا رو تحمل کرد.
۳. چون دارودسته همینا بود که حداقل باعث شدن کاتالوگ آبمیوه گیریمون زبان فارسی هم داشته باشه. خدا رو چه دیدین شاید ایندفعه کاتالوگ ماساژور دور چشم هم فارسی داشته باشه.
4. چون راه بهتری نداریم.
لیست تهران: محمدعلی نجفی، احمد مسجد جامعی، معصومه ابتکار، پیروز حناچی، زهرا صدر اعظم نوری، قاسم تقی زاده خامسی، حبیب زاده، الهه راستگو، دوستی، تقوی نژاد، کریمی، نوذر پور، شهاب الدین طباطبائی، هادی ساعی، ابوطالبی.
سوابقشون اصلاً مهم نيست (چون همشون پدر سگند و همه اينو ميدونيم) ولي ميتونيد اینجارو ببینید.
خنده های بلند، بزک کردن صورت اعم از تراشيدن ريش و سيخ کردن مو و موارد ديگری که شما بهتر از من ميدانيد، نيز دقيقاً همان جلب توجه گونۀ خاصی از حيوان به نام انسان است. فکر نميکنم بلند خنديدن در جمع همواره اتفاقی و بدون قصد برای جلب نمودن توجه جنس مخالف باشد که حتی اکثر اوقات قصد دقيقاً همين است! و همانند آن آرايش صورت و رسيدن به ظاهر. آيا اين اعمال که به گفته عده اي پست و احمقانه است و البته موفقيت آميز نیز، محل ايراد میباشد؟ از نظر من خير...ولی مطمئنم که ميدانيد روشهای ديگری که تنها مخصوص نوع انسان است نيز وجود دارد.
پ.ن: آه! من گاهی اوقات دچار توهم ميشوم...
به آدمی نتوان گفت مانند این حیوان
مگردراعه و دستار و نقش بیرونش
بگرد در همه احوال و ملک هستی او
که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش
نميدانم دليل شکل گيری اين دوستيها و اين روابط چه بوده، ولی هر چه بوده اتفاقی بس فرخنده برای من بوده است. به داشتن چنين دوستانی به خود افتخار ميکنم و دستشان را صميمانه ميبوسم. ؛)