تبليغاتX
ناگهان اندیشه

اصل بنيادی فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه میشه که زندگی بد را نميتوان خوب زيست. مثالی بزنم، وقتی هوا بد است کسی نميتواند(ادعا کند) هوای خوب تنفس(می)کند. جايی که هوا بد است، هوا بد است و بزرگترين دروغ اينه که بگی حال من خوبه چون بلدم خوب نفس بکشم.

در ميانه های طيفی که در قسمت قبل توصيف شد که البته از دست نوشته های دوران جوانی گئورگ لوکاچ اقتباس شده بود يک منطق حکم ميراند و بس: منطق مصالحه. در کشاکش براوردن نياز ها و تحقق بخشيدن به ارزش ها ( يعنی خيالهای بلندی که از تفکر ميزايد ) مدام تن به مصالحه ميدهيم. در اين ميانه ولی يک معيار هست که يک ريز در گوشمان ميخواند که تا چه حد گوش به نياز بسپاريم و تا کجا دل به آرمان بدهيم و متناظرا تا چه پايه از نياز چشم پوشيم و چه مايه پای روی ارزش بگذاريم: آن معيار چيزی نيست جز نياز به زنده ماندن.پس اگر دقت کنيد، منطق مصالحه آدمی را به سمت نوع اول زندگی ميکشد.

 در مقابل اين نياز، فريبنده ترين ميل آدمی ايستاده: ميل به آزادی، به آزادی وجدان. منطق ميل بر خلاف منطق نياز آدمی را به سر ديگر طيف ميبرد، به سمت تراژدی. هنگامی که از تو ميخواهند به گناه نکرده اعتراف کنی - يعنی گور بابای وجدان - و در عوض ، زنده بمانی که همانا نياز طبيعی همه ماست، لازم نيست زياد فکر کنيد، همين که از اين کار بيهوده ( فکر کردن را ميگويم ) برداری، منطق مصالحه ترتيب همه چيز را ميدهد، اين يعنی در هوای بد هم ميتوان نفس کشيد ( خوب و بدش را بی خيال )، مگر ما زندگان جز اين ميکنيم...

آزادی وجدان در اکثر قريب به اتفاق موارد ثمری جز افزايش رنج ندارد. يا به قول داستايفسکی: "برای آدمی هيچ چيز فريبنده تر از آزادی وجدان نيست، و در عين حال هيچ چيز هم مايه رنجی بيشتر از آن نيست."

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:9  توسط سامان  | 

زندگی مثل يک طيف ميماند. در يک سر اين طيف زندگی روزمره قرار دارد و در سر ديگر آن بخشی که وجه تمايز انسان و حيوان است قرار دارد، يعنی تنش ها و کنش هايی که از تفکر و انتخاب برميخيزند. در جاييکه زندگی روزمره قرار دارد آدمی فقط به براوردن نياز ها ميپردازد، يا اگه بهتر بگم نياز ها به براوردن آدم! يعنی اين نياز ها هستند که بر ما چيره میشوند. و در بالاترين اين نياز ها غريزه بقا، يعنی به هر قيمتی که شده زنده بمانيم. اينجا چند قدمی بيشتر تا حيوان شدن نمانده. در طرف ديگر اين طيف همانطور که گفتم درست در نقطه مقابل سر ديگر قرار دارد يعنی همان تنش و کنش های ناشی از تفکر و انتخاب. شايد بتوان گفت که برترين قسمت اين سر طيف همان زمانی است که زندگی روزمره و غرق در نياز ها فدای ارزش های انسانی ميشود یعنی وقوع تراژدی. اين قسمت تأثير عميقی تا کنون بر آدمی نهاده تا جاييکه عاليترين ادبيات جهان ادبيات تراژيک است. جاهاييکه قهرمان از جان خود برای تحقق ارزشهای انسانی ميگذرد و خود را فدا ميکند. پس در انتهای اين سر طيف جايی است که آری گفتن به اصل زندگی انسانی در گرو نه گفتن به زندگی مقهور نياز هاست. لحظه هايی که تصديق حقيقت حيات به بهای مرگ تمام ميشود.

عجله نکنید، ادامه داره...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:19  توسط سامان  | 

شخصی افکار و طریق اندیشه مرا نمی پسندید حال آنکه ناتوان از درکش بود. ناگهان براشفت چندان گفت که:"شما را جز عاقلان دسته بندی کردن به همان اندازه احمقانه است که جویدن آب زیر دندان!" گفتم:"عقیده شما محترم است." دوستی خشمگینانه گفت:"چطور چنین جسارتی محترم است؟" پاسخ گفتم:"سخنش فقط محترم بود و نه مهم. حتی نه مهمتر از جویدن آب زیر دندان!" چندان خار شد که دیگر دم برنیاورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:22  توسط سامان 

در اين نوشته ميخوام درباره عقايد خرافی و احساسی که متأسفانه در جامعه ما تا مغز استخوان رسوخ کرده بپردازم و با بررسی چند مسأله شما رو به داوری فرا بخونم. امیدوارم حجم بالای نوشته عذاب آور نباشه.

مسئله اول درباره قوم يهود و اسرائيل، "تاريخ قوم يهود از زمان در بدری به بعد، از قسمتهای حماسی تاريخ اروپاست. پس از آنکه روميان در سال 70 مسيحی اورشليم را گرفتند، قوم يهود از خانه مسکونی خود رانده شدند و از راه بازرگانی و گريز، در ميان تمام اقوام جهان و قطعات عالم پراکنده گشتند. پيروان مذاهب بزرگ-مسيحيت و اسلام-که کتب مقدس و داستانهای آنان از يهود مايه گرفته بود. اين قوم را زير شکنجه گرفتند و دست به کشتار آنان زدند. طريقه فئودال آنان را از تملک اراضی محروم ساخت. جامعه اصناف و پيشه وران، آنان را از پرداختن به صنعت منع کرد. در محله های مخصوص که لبريز از جميعت بود محصور شدند و هر آن در تعقيب بودند. مردم با آنان بدرفتاری ميکردند و شاهان امولشان را تصاحب می نمودند. از جوامع نفی و اخراج ميشدند و دائم مذمت و دشنام می شنيدند. با همه اين احوال ريشه، فرهنگ، نژاد و وحدت خود را به طرز عجيبی حفظ کردند. و در هر زمينه اي برای خود شهرت و افتخار کسب کردند. و پس از دو هزار سال سرگردانی با پيروزی به خانه قديمی و فراموش نشدنی خود برگشتند. کدام درام ميتواند در فراونی درد و رنج با يهود برابری کند؟ کدام داستان خيالی ميتواند با اين داستان حقيقی برابری کند؟" (تاريخ فلسفه، نوشته ويل دورانت، فصل 4).
 
با اين تفاسير حالا برگرديم به زمان خودمون و در جامعه ايرانی. سؤالی که مطرح ميشه اينه که، چرا ما انقدر از اسرائيلی ها متنفريم و دائم در حال فحش دادن هستيم؟ چه دليلی داره؟ من جواب ميدم. تمام اين دشمنيها و لعنت کردنها همش از روی احساسات و برخورد احساسی ما با قضيه ست. ببينيد، وقتی در تلويزيون، روزنامه ها و مجلات و غيره عکس هايی از کشتار اعراب و مسلمانان به دست اسرائيلی ها پخش ميشه، وقتی از همون زمانی که حرف زدن ياد گرفتيم تو دهنمون "مرگ بر اسرائيل" انداختن، وقتی با نشون دادن تصاويری به شدت دلخراش که باعث تحريک احساسات مردم عليه اسرائيل ميشه که مطمئن باشيد اين کار حتماً قصد و هدف های خاصی رو هم دنبال ميکنه! (نکته رقت انگيز جديدی که وجود داره اينه که قبلاً تصاويری از بچه هايی که صدمه و حتی کشته شدند پخش نميشد ولی اخيراً متأسفانه شاهد اصرار بر اين مسئله هستيم که واقعاً اشک آدم درمياد). خوب معلومه که بايد شاهد چنين برخورد های احساسی مردم با اين قضيه باشيم.
حالا به اون چيزايی که اول نوشتم دقت کنيد. اين قوم قريب دو هزار سال سختی کشيده، رنج ديده، بدبختی کشيده، تحقير شده اونم بطور مستقيم از طرف ميسيحيها و مخصوصاً مسلمانها. فکر ميکنيد اين بدبختيا چه نتيجه اي ميتونه رو اين قوم و جماعت بذاره؟ بازم جواب ميدم. کينه و نفرت. کينه و نفرتی که سابقه تاريخی و کهنی داره. طوريکه حتی اين نفرت جزئی از فرهنگشون شده. با يه بار دقت به تصاويری که در اون صحنه هايی از کتک کاريهای اسرائيلی ها با عربا پخش ميشه ميتونيد اين کينه و نفرت عميق رو حس کنيد.(جالبيش اينجاست که نه فقط سربازای اسرائيلی که حتی مردم عاديشون هم تو اين زد و خوردها شرکت ميکنن!) اشتباه نکنيد. قصدم طرفداری از هيچ دولت و قومی نيست. فقط ميخوام بگم که خيلی از عقايدی که داريم فقط نتيجه بازی کردن با احساساتمون بوده. ما خودمون دنبال واقعيت نرفتيم و نگشتيم و فقط به حرف يکسری آدم فرصت طلب که برای تحقق اهدافشون خوب بلدن عواطف و احساسات آدمی رو تحريک کنن بسنده کرديم.

مسئله دوم درباره عقايد دينی و مذهبی، در طول تحصيل از دوره ابتدايی گرفته تا پايان دوره دبيرستان کتابهای دينی، معارف و بينش به شدت افکاری رو به ما تحميل کردن و تو مغزمون فرو کردن و ما اونارو حداقل در همون زمانها چشم بسته قبول ميکرديم(مخصوصاً دوران ابتدايی و راهنمايی). اين مسئله کاملاً جنبه روانشناختی داره. يعنی چيزی که از بچگی در ذهن فرو بره خيلی سخت از ذهن بيرون ميره هر چند تا آخر عمر تناقضات زيادی با اون تعاليم پيدا کنيم. و خواه نا خواه اثرات خودشو بصورت جزم انديشی و تحجر در خيلی از مسائل ميذاره که باعث ميشه دانسته های ما با خرافاتی که واقعاً شرم آوره مخلوط بشه.(درباره دين و مذهب حتماً چيزی خواهم نوشت)

مسئله سوم به مراتب حادتر از اين دوتاست. چند وقت پيش دوست نازنينی لينکی گذاشته بود که به يک وبلاگ ميرسيد. در اون وبلاگ قطعه فيلم کوتاهی که از يکی از دوربينهای درون مسجدی گرفته شده بود پخش ميشد. بعيد نيست اونو ديده باشيد چون حداقل اينجور مسخره بازيا و تبليغات خطرناک به سرعت در اينترنت پخش ميشه. ماجرا از اين قرار بود که آخوندی به محض رسيدن دوربين بهش با دزديدن نگاهش وانمود به گريه کردن ميکنه(چون مراسم عزاداری برقرار بوده) طوريکه ريا بطور واضح در اين مردک مشهود بود. اينکه چرا همچين شخصی دست به چنين حماقتی ميزنه محل سؤاله. ولی چيزی که بيش از حد توجه منو جلب کرد نظراتی بود که ديگران به اين قطعه فيلم احمقانه وارد کرده بودند. در حدود پنجاه نظر از کل نظرات که اونم تقريباً پنجاهتا بود! بدون استثنا فحش، لعنت و بد و بيرا بود اونم نه به اون آخوند ابله بلکه به تمام جماعت روحانيون. نميدونم عقيده شما چيه ولی اين برخورد احساسی و احمقانه که مطمئن باشيد بيشتر به نفع همون جماعته تا به نفع به اصطلاح آزادی خواهان و اصلاحگران، واقعاً فاجعه ست. واقعاً.

مثال و نمونه از اين نوع زياده. ميتونيد به خودتون برگرديد و ببينيد کدوم نظر و عقيده در شما اينچنين بدون اساس و برامده از چيزی غير از عقل و منطقه. در پايان فقط دوباره حرفمو تکرار ميکنم:"يقين بداريد با زلزله اي کعبه ويران خواهد شد. نذاریم که اين زلزله باشه که حقيقت به ما نشون بده، پس هر چه سريعتر کعبه را خود ويران کنيد."

ممنون که وقت گذاشتین

پی نوشت: زیاد شد ولی چرک نویسش از اینم زیادتر بود!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 21:17  توسط سامان  | 

باز اتفاقی افتاد که مرا به انديشيدن واداشت. موردی قديمی. موردی که در گذشته بارها به آن چندان که بايد فکر کرده ام و نکرده ام! درباره اخلاق "نه" گويی. بر همين اساس انسانها را دو دسته ديدم.

دسته اي دارای چنان قدرت، تحکم و استواری روحی و حتی فيزيولوژيکی هستند که به راحتی و رقاص وار به باورهای رايج، تعاريف احمقانه دنيای مدرن، اجبارات پوچ و انسانهای ميان تهی نه اي هولناک ميگويند. و چه بسا خود دست به خلق و نو آوری اخلاقی ميزنند. احتمالاً اين نه گويی بلند و سرور منشانه باعث ناراحتی دسته ديگر ميشود ولی ناراحتی اين دسته از نه گويی ايشان نيست، اشتباه نکنيد. ناراحتی آنها که بهتر بگويم حسادت و عصبانيت آنها از استواری اينان است، از صراحت اينان است. پس نيازی به ترحم کردن نميبينند. اينان همواره شادکامند و در مسير زندگی چه سبک پا ميرقصند.

در مقابل دسته اي ديگر به وضوح در مقابل اين دسته قرار ميگيرند. نه گويی ايشان به حدی کمتر است که واضحتر بگويم، فاقد چنين توانايی هستند. اين دسته همواره در انتخاب خود نقص ميبينند و ترديد دارند، ترديدی کشنده. چه بسا حتی بدانند که انتخابی خبط کرده اند، باز دم بر نمی آورند. چرا؟ چون نه گفتن نياموخته اند. همواره غمگينند. اينها دارای فضيلتی هستند که ظاهر آن فضيلت است، ولی باطن آن اجبار و بيچارگی. همسايه دوستی. اين عده از خود گريزانند. به خود و اندرونه خود راه نيافته اند. هنوز به خود آری نگفته اند. شگفت انگيز است، اينان آری گفتن نيز نميدانند! به همين جهت راهی جز همسايه دوستی نميبينند. تنها راه شادکامی برای آنها همين است. ولی شادکامی اينها کجا شادکامی دسته نخست کجا. ديگران و خدايشان تنها راهشان است. باری چه راه سستی. به راستی همينانند که خنده نميدانند... پس ما را چه کار با ايشان.

پی نوشت: باز گیر دادم به اخلاق (Ethics).

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:20  توسط سامان  | 

آنانکــــه کهن شـدند و آنانکـه نوند          هر یــک به مراد خویش لختی بدوند

این ملک جهان بکس نمانـد جاویـد          رفتـــــند و رویــــم و دیگر آیند و روند

به مهرداد عزیزم،

درگذشت پدربزرگت رو به تو و خانواده عزیز و بزرگوارت تسلیت میگم. آرزو میکنم که در همه احوال زندگی شاد و سرحال و مخصوصا خندان و البته پیروز باشی.

 مخلص دائمی، سامان

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:56  توسط سامان  | 

راز عشق را نمی دانی،
گفتم مگر عشق هم راز دارد؟
دوباره لبخندی زد و
گفت : عشق 2 اصل دارد
اول صداقت
دوم اعتماد.
گفتم :توضیح بده.
گفت : اگر غرور داشته باشی
نه صداقت داری نه اعتماد.
اگر صداقت و اعتماد داشته باشی
شاید عشقت را پیدا کنی،
بهت زده نگاهش کردم،
دیدم که بلند شد و شروع کرد به رفتن،
گفتم: صبر کن , همراه با لبخند برگشت
و منتظر حرفم شد،
گفتم :پیرمرد اگر صداقت و اعتماد
داشته باشم ولی عشق را
پیدا نکنم چی؟
گفت: اون وقت بدبختی!
گفتم : اگر عشق را پیدا کنم
ولی صداقت نداشته باشم چی؟
گفت : بدبختی , چون عشقت حقیقی نیست
گفتم : اگر غرور داشته باشم چی؟
گفت : زندگیت بیهودست
چون عشق نداری پس بدبختی
گفتم : اگر هم صداقت و هم اعتماد
و هم عشق را داشته باشم چی ؟
گفت : باز هم بدبختی!
چون غرور را نداری.
در حالی که قدم های دور شدنش
را می شمردم , آرام در خودم
می اندیشیدم که معنی حرف
آن پیرمرد چه بود ...

از حاج قاسم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 18:20  توسط سامان