تبليغاتX
ناگهان اندیشه

Here is a little song I wrote
You might want to sing it note for note
Don't worry be happy
In every life we have some trouble
When you worry you make it double
Don't worry, be happy......

Ain't got no place to lay your head
Somebody came and took your bed
Don't worry, be happy
The land lord say your rent is late
He may have to litigate
Don't worry, be happy
Look at me I am happy
Don't worry, be happy
Here I give you my phone number
When you worry call me
I make you happy
Don't worry, be happy
Ain't got no cash, ain't got no style
Ain't got not girl to make you smile
But don't worry be happy
Cause when you worry
Your face will frown
And that will bring everybody down
So don't worry, be happy now

There is this little song I wrote
I hope you learn it note for note
Like good little children
Don't worry, be happy
Listen to what I say
In your life expect some trouble
But when you worry
You make it double
Don't worry, be happy......
Don't worry don't do it, be happy
Put a smile on your face
Don't bring everybody down like this
Don't worry, it will soon past
Whatever it is
Don't worry, be happy

Performed by Bobby McFerrin

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:59  توسط سامان  | 

1. حقیقت پاييز چيزی نيست جز زرد شدن برگ درختان، مردن گياهان و سرد شدن هوا. تغييراتی که همه نماد غم و اندوه رو برای ما ( يا حداقل برای اين مايی که فعلاً هستيم! ) تداعی ميکنه - کسی که غمگينه از موسيقی غمگين خوشش مياد...

 2. شروع پاييز مصادفه با کار بيشتر، درس و مدرسه و در کل چه بخوايم چه نخوايم سرمون گرم ميشه. يعنی کمتر وقت ميشه به زخمهای کهنه و قديمی (؟؟) خود برسيم. خودمونو يه جورايی فراموش ميکنيم، فرار ميکنيم - آنکه دنبال شادمانی ميدود، شادمان نيست...

3. مشاهده افتادن يک برگ خشک شده از شاخه درختان، خش خش برگها زير پا، وزش باد از لابلای درختان و . . . فصل پاييز دنيای الهامات شاعرانه - غم و اندوه مهمترين مايه شعر دوره جديد...

در آخرين روزای شهريور تو کوچه و خيابون، تو خيلی از وبلاگ ها ميشنوم و ميخونم که همه بلأخص هم سن و سالهای خودم پاييز دوست دارن و بی صبرانه منتظرشن...

 پی نوشت۱: اين نوشته نه به پاييز ربط داره و نه به اونايی که فصل مورد علاقشون پاييزه!

پی نوشت۲: پاییز بهترین فصل برای خندیدن.

 پی نوشت۳: من شخصا بهار بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:31  توسط سامان  | 

«شبسرود مرد رهگذر»

برفراز تمام قله ها

آرامش حاكم است.

به سختی مي توان دم نسيمی را

بر نوك شاخساران حس كرد؛

مرغكان خاموش در جنگل….

اندكی صبر كن!

بزودی تو نيز آرام می گيری.

یوهان ولفگانگ فون گوته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 22:11  توسط سامان  | 

چيزی که در اغلب سريالها و فيلمهای ايرانی ديده ميشه نوعی تفکر برامده از تحجره که نمود آن بصورت تبليغ برخی مفاهيم همچون تعريف آدمهای خوب و بد، زندگی خوب و بد، اخلاق خوب و... در مياد. اين طرز تفکر حالتهای غير از اين تعارف را بصورت مستقيم يا غير مستقيم مردود اعلام ميکنه. مثلاً در سريالی زنی که نقش مثبت و اصطلاحاً خوبو بازی ميکنه کسيه که چادريه، نماز ميخونه، دعا ميکنه،... و مرد خوب نيز بصورت مردی ريشو ظاهر ميشه! و کلاً هر آدمی که اين ويژگيها رو نداشته باشه يا کمتر داشته باشه يا آدم بديه و يا آدم بدبختيه و يا آدم نفهمیه! سريالها و فيلمها تنها نمونه زنده و مشخص ( هر چند شاید ساده لوحانه ) اين طرز تفکره وگرنه هر جا رو نگاه ميکنی نشانه هايی از اين تفکر ديده ميشه، از نظام آموزشی گرفته تا برخی قوانین حاکم.

اين طرز تفکر که در آن القا کردن يک سری مفاهيم تعريف شدۀ بدون تغيير و مطلق در رأس آن قرار دارد از طرف کژانديشان و يا به قول نيچه همان مگسان بازار تبليغ ميشه و هدفی جز يکسان سازی و دادن نظمی دلخواه به انسانهای جامعه که بر پايه تأمين منافع شخصی همانهاست ندارد.

به نظرم اين تفکر بيشتر شبيه تربيت کردن حيوانات ميماند...پس اگر مارا حيوان ميپندارند چرا رم نکنيم؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 18:11  توسط سامان  | 

چندان که باید ماهیگیری آموخته ام، بل بیش از حد کفایت و مهارت. گفته ها و سخنانم همه قلاب ماهیگیری اند. اما میگویند پس چرا چیزی به چنگ نیاورده ای؟ چه بگویم که مرا سرزنش نباید کرد. ماهیی در کار نبوده است!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:55  توسط سامان 

نيچه در جايی گفته: "آدمی هرگز از کسی که از خود خُردتر می شمارد نفرت ندارد، بلکه هنگامی به کسی نفرت ميورزد که او را با خود برابر يا از خود برتر شمارد."حال آنهايی که از ديگران اينگونه نفرت دارند، و بدتر از آن افسار نفرتشان از دست رفته باشد، همانا خُردترين و بدبخت ترين اند. پس دردی نیست که ناچیزی از ما متنفر باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:37  توسط سامان 

1. دیروز تلویزیون ایران پخش می‌کرد:
خبرنگار: به نظر شما چرا ایران باید به هر قیمتی که شده به چرخه‌ی کامل سوخت صلح‌آمیز هسته‌ای دست پیدا کند و چرا انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست؟
شهروند عادی: برای این که به تمامی دشمنان قسم خوردۀ امت و ملت خاطر نشان سازیم که به کوری چشم همه‌ بدخواهان داخلی و خارجی و علی‌الخصوص استکبار جهانی و در رأس آن آمریکای جهان‌خوار و اسرائیل غاصب...

2. امروز دکتر باهنر می‌گوید:
غربی‌ها بايد بترسند از روزی که ملت ايران با ريختن به خيابان‌ها و انجام تظاهرات از دولت بخواهد برای مقابله با تهديدات، سلاح هسته‌ای توليد کند.

3. فردا تلویزیون ایران پخش خواهد کرد:
خبرنگار: به نظر شما چرا ایران باید به هر قیمتی که شده به سلاح‌های صلح‌آمیز هسته‌ای دست پیدا کند و چرا بمب اتم حق مسلم ماست؟
شهروند عادی: برای این که به تمامی دشمنان قسم خوردۀ امت و ملت خاطر نشان سازیم که به  وری چشم همه‌ بدخواهان داخلی و خارجی و علی‌الخصوص استکبار جهانی و در رأس آن آمریکای جهان‌خوار و اسرائیل غاصب...

4. پس‌فردا تلویزیون ایران پخش خواهد کرد:
خبرنگار:
به نظر شما چرا ایران باید به هر قیمتی که شده اسرائیل و آمریکا و انگلیس و کانادا را از صحنه‌ی روزگار محو کند؟
شهروند عادی: برای این که به تمامی دشمنان قسم خوردۀ امت و ملت خاطر نشان سازیم که به کوری چشم همه‌ بدخواهان داخلی و خارجی و علی‌الخصوص استکبار جهانی و در رأس آن آمریکای جهان‌خوار و اسرائیل غاصب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:19  توسط سامان  |