تبليغاتX
ناگهان اندیشه
نوشتن اون چيزی که بجای اينکه از ذهن تراوش بشه از وجود آدم تراوش ميکنه خيلی سخته. بقول نيچه با خون خود نوشتن. خداييش سخته. به احتمال زياد تو اين نوشته به قولی زياد موفق نميشم. ولی هر چی فکر ميکنم ميبينم که همون بهتر که موفق نشم!

 * * *

 انسان خيلی چيزا رو خراب کرده. اصلاً بخش اعظم کار انسان خراب کردن بوده. ميپرسين چيا رو؟ خيلی از چيزايی که نميدونستيم چی ان ولی ميخواستيم که بدونيم. چيزايی که کاش سعی نميکرديم بدونيم. چيزايی که شايد اختراع کرديم. چيزايی که ماهيتشون طوری بود که گير دادن بهشون باعث پژمرده شدنشون شد.مثل خدا، عشق، زندگی،... ميپرسين با چی اينارو خراب کرديم؟ با همون چيزی که خيلی به وجودش افتخار ميکنيم. همون چيزی که باعث غرورمون شده. همون چيزی که باعث شد همه چيو از بالا نگاه کنيم. همون چيزی که فکر کرديم ميتونيم باهاش همه چيو بفهميم. همون چيزی که به خيال خودمون باعث برتری ما از بقيه موجودات شده. با تعريف کردن. با عقلی و اخلاقی کردن!

يکی پرسيد خدا چيه؟ يکی گفت اينه، اون يکی گفت اونه، يکی گفت اصلاً هيچکدوم بابا. يکی پرسيد چطوريه؟ يکی گفت خوبه، يکی گفت آره بابا بايد بچه باحال باشه، يکی گفت بدجنسه. خلاصه به خيال خودمون دونسته هامونو ريختيم رو هم که بريم دنبالش. اونايی که احمق و ترسو بودن برا اينکه رسوا نشن گفتن پيداش کرديم، اون زرنگا و جسورترا که احمقتر از ترسوها بودن(!) گفتن نچ...نيست که نيست. اونايی هم که پيداش کردن هيچی نگفتن اگر هم گفتن کسی نفهميد چی میگن. گفتيم اصلاً گور باباش، واقعاً هم گور باباش. نتيجه اين شد که طفل معصوم مرد. يکی پرسيد عشق چيه؟ يکی گفت اينطوريه، اون يکی گفت اونطوريه، يکی گفت خوبه، يکی گفت خوشگله، يکی گفت مبدأش زشته ( تو روحش ). کل معلوماتمونو ريختيم رو هم رفتيم دنبالش. چی شد؟ نه مثل اينکه، اينم پيدا نشد. چرا؟ چون خيال کرديم ميدونيم چيه. خاک بر سرمون اين يکی هم تباه کرديم، خراب کرديم. در حسرتش مونديم برا همينم يکسريها که جو گير بودن هر ديوونگيو گفتن عشق. يکسری هم گفتن گور باباش. اونا که بيخيالش شدن اتفاقاً عاشق شدن! حالا يکی به زندگی گير داد؟ نه ديگه اين يکيرو بيخيال شين. ولی ما عوضيها بازم گير داديم. گفتيم سخته، زشته، بده، نامرديه، مزخرفه ( که اين حرفا مزخرفه ). بعضی هامونم که در اوج خوشبينی بوديم گفتيم همه چيزش خوبه، اصلاً کلی نازه، خيلی باحاله افسوس که با اين حرفا هم داشتيم خرابش ميکرديم. بعضی ها هم برا اينکه از قافله عقب نمونن گفتن هيچکدوم، اصلاً هيچی نيست ( اتفاقاً اينا چيز زياد بدی هم نگفتن! ). خلاصه اينم به فنا داديم. غم و اندوه همرو گرفت. همه گفتن "نه". همه گفتن "چه فايده". همه گفتن "کاش زودتر بريم". آهان...ايول...اينجا خنده کارسازه. خنده به دادمون ميرسه. ولی صبر کن ببينم...ای دل غافل به خنده هم کم کم بدبين شديم. به اينم داريم گير ميديم. به نازترين چيزايی که داريم. به چيزی که اصلاً برا همين گرفتاريها اختراعش کرديم داریم گير ميديم. گفتيم خنده واقعی کجاست؟ خنده بی ريا کجاست؟ گفتيم خندۀ بد خندۀ خوب ( داره حالم بهم ميخوره ) بعدش گفتيم خندۀ خوب که عمرا نداريم. به اونايی که ميخنديدن بدبين شديم. چرا؟ خداییش نميدونم. ولی هنوزم اين يکی زيادم خراب نشده. ولی نشانه های خشکسالی همه جا ديده ميشه. اين موجود نازنينو نذاريم پژمرده شه.

به همه چی گير داديم. به چيزايی که در توان دونستنشون اون طوری که خودمون اختراع کرديم نبوديم، ولی فکر کرديم که هستيم. اونارو تو قفس کرديم، ثابتشون کرديم. سست شدن، خراب شدن. چيزايی که بايد آزاد و رها ميبودن. پس آزادشون کنيم.

 * * *

بخندين، هميشه گفتم. به اونايی که دوستشون دارم بارها گفتم. بهش کار نداشته باشيم فقط بخنديم. به همه چی. به اين مزخرفاتی که نوشتم. به قول چخوف وقتی اشک تو چشمامونه هم لبخند بزنيم...بلند و بلند تر بخنديم...خنده را بايد حفظ کرد.

تمام.

 - آيا فهميده شدم؟؟؟

 - ...نه...!

 - پس بريم سر درسو بحثمون...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 20:48  توسط سامان  | 

يکی از مهمترين عواملی که باعث ميشود ما جذب شخصيتی بشویم سخنان و گفته هايی است که از وی ميشنويم. البته در عين حال که اين عامل از مهمترين و اصلی ترين عوامل است خطرناکترين آنها نيز است. انسان اصولاً به دنبال هم نظری، هم رأيی و کلاً دنبال تاييد خود از طريق ديگران است. چون گمان ميکنم همگان بپذيريم که تا کسی نباشد که ما را به گونه اي ارزيابی کند يا اصولاً عقايد يا هر چيز ديگر متعلق به ما را تأييد و تحسین کند آسوده خاطر بمانيم! به نظر ميرسد که پايه هر دوستی و هر رابطه پايداری نقاط مشترک مخصوصاً نقاط خوب و مطلوب مشترک هر دو طرف ميباشد. بعيد است که رنج و درد مشترک باعث ايجاد دوستی شود، بلکه اين شادی و لذت و در کل هر چيز مورد علاقۀ طرفين است که باعث ايجاد اين رابطه ميشود.

 خطری که هست در ذات اين قضيه نهفته است. آدمی همواره از تأييد و تمجيد ديگران ( يا هر چيزی شبيه آن ) لذت ميبرد. اين لذت چه بسا باعث از خود بی خود شدن میشود یا راحتتر بگویم باعث کوری میشود! و بیشمارند انسانهايی که در کور کردن ديگران بسيار مهارت دارند!...پس مواظب چشمانمان باشيم...

 آنکه نديده است آن دستی را نيز که نوازش کنان ميکُشد، زندگی را خوب ننگريسته است.    "نیچه"

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 22:9  توسط سامان  | 

چرا معمولاً همه مردم به چيزايی که در مالکيت ديگران ( يا هر چيزی شبيه آن ) است دست درازی نميکنند؟ مسلما نه از آن روی که خدايی اين عمل را برای آنان قدغن کرده يا اينکه حقوقی به گفته عده ای احمقانه، بنام حق مالکيت تعيین شده! خير، اين پندارها بسیار ساده لوحانه است. به نظر من دليل اين موضوع آن است که، اولاً تصاحب چيزی که به اصطلاح مالکی ندارد و احتمالاً تازه و نو است، آسانتر و با دغدغه کمتری انجام ميشود. ثانيا آدمی برای چيزی که استفاده شده و در مالکيت و خدمت ديگری بوده ارزش کمتری قائل است ( حال اين چه واقعيت امر باشد چه در تصور آدمی باشد ). و اين موضوع به علت نخوتی میباشد که ذات انسان حال حاضر است.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 23:28  توسط سامان  | 

بخش اعظم عشق چيزی نيست جز غيرت و خودخواهی. عاشق همواره از معشوق خود خواستار اين است که تنها او را دوست بدارد و شريکی برای او قرار ندهد. چه درد و رنج عجيبی تحمل ميکند زمانيکه معشوقش حتی کوته نظری، کوته لبخندی به ديگری نشان ميدهد!

شباهتی است بين اينها و آنچه که گفته اند او گفته: "من خدای تو هستم و تو نبايد خدايان ديگر را شريک من قرار دهی!". . . براستی با اين خدای عاشق چه بايد کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:29  توسط سامان  |