تبليغاتX
ناگهان اندیشه

استاندال در اثر مشهور و عالی خود يعنی سرخ و سياه، درباره شروع عشق در مادام دورنال اينطور مينويسد که وی در اولين رويارويی با معلم خانگی فرزندانش يعنی ژولين وی را شخصی خوش چهره ، با ادب و با نزاکت میابد و وی را مورد ستايش قرار ميدهد... در ادامه داستان ميخوانيم که چطور مادام دورنال دلباخته ژولين ميشود، و ژولين نيز.

درست است! اولين مرحله عشق همین تحسين و ستايش ويژگيهای طرف مقابل است که در اولین ملاقاتها شروع میشود. خود استاندال بعدها در نظريه روانشناسانه خود مراحل عشق را اينگونه تعيين ميکند: تحسين - اميد - تبلور نخست - شک و ترديد - تبلور دوم. ولی نکته اي وجود دارد. اينکه تحسين تا چه حد با واقعيت انطباق دارد. ستايش بزرگنماييها، خيال پردازيها و ويژگيهای ساختگی که عاشق در ذهن خود از معشوق ميسازد، نه تنها به ادامه عشق کمکی نميکند بلکه باعث فروپاشی آن نيز ميگردد. چون بالاخره روزی واقعيت امر بر وی آشکار شده و چون ذهنيتی به کل متفاوت با آن داشته باعث سرخوردگی اش میشود و ادامه مسير عشق عليل باقی ميماند و این ناشی از قائل شدن ماهیتی غیر واقعی با تقدسی احمقانه و آسمانی از خودخواهانه ترین عواطف انسان است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:47  توسط سامان  | 

شايد موسيقی را زبان بلاواسطه احساسات دانستن اغراق باشد. بطور مثال بتهوون هرگز قطعه اي مثلاً سمفونی اروئيکا را يکباره تصنيف نکرد. بلکه در طی مدت زيادی مثلاً يک الی چند سال، هر از گاهی به آن چيزی اضافه ميکرد ( چه برامده از احساس چه غیر آن ) که مجموع آنها روی هم سمفونی اروئيکا را تشکيل داد. در واقع يک قطعه موسيقی تشکيل شده است از بيشمار شروع! وانگهی شخص بتهوون بعد از اتمام هر قطعه به ويرايش و بازبينی آن با توجه به تجربه هايی که تا آن زمان در زمينه رنگ آميزی لحن و آوا بدست آورده بود دست ميزد. اصولاً اين خود ذهن بود که نخست معانی را به صداها بخشيد! درست مانند معماری که به همين نحو به روابط ميان خطوط و احجام معنا بخشيد، اموری که در ذات خويش با قوانين مکانيک کاملاً بيگانه اند.

با اين احوال چيزی که برای اين هنر باقی ميماند آنقدر هست که آنرا ژرفترين هنرها و هنر اول بنامند. هنری که از نظر من فاصله زيادی با بقيه انواعش دارد. کيست که بتواند تأثيری ژرفی که يک قطعه زيبا بر انسان ميگذارد را انکار کند؟ تأثيری که شايد زيباترين آثار داوينچی و يا دراماتيکترين نوشته های شکسپير هم به پای آن نرسد. چنان تأثيری که ميتواند سازهای مابعدالطبیعه را که مدتها بی صدا مانده يا شکسته بودند را فرضاً در شخصی همچون من که خود را از هر آنچه مابعدالطبيعه است آزاد کرده به ارتعاش درآورد. يا همان حالات معنوی به من دست دهد که مهرداد عزيزم قبلاً به آن اشاره کرده بود.

چیزی را در اولین نوشته این وبلاگ از قلم انداختم:

...و به نام هنر که تحمل سختیه زندگی با آن آسان میشود، به نام موسیقی که عمیقترین آنهاست و زندگی بدون آن اشتباه است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:35  توسط سامان  | 

موسيقی دان و رهبر ارکستر آندره ریو، امسال هم همراه با همکارانش در آغاز سال جديد ميلادی همراه با ديگر مراسم و جشنهای مخصوص آغاز سال جديد به اجرای برنامه و نواختن موسيقی مخصوصاً والتس های زيبای اشتراوس که از لطيف ترين و زيباترين انواع موسيقی است میپردازند. اين گروه غير از آغاز سال جديد هر از گاهی دور اروپا و بعضا دیگر کشورها را به منظور اجرای برنامه و نواختن موسيقی ميچرخند. شادی و نشاطی که اين گروه و مخصوصاً اين نوع موسيقی به همراه دارد در نوع خود کم نظير است. اين از عادات اغلب ديگر ملتهاست که به هر بهانه اي مراسم و جشنی برگزار ميکنند، با چه شکوه و عظمتی. ريو و همکارنش نمونه اي از خروار گروه موسيقی هستند که از اين دست کارها ميکنند.

وقتی دبیرستان بودم، هر سال کتابی با عنوان "احکام راه سبز" به زور به ما ميدادند. کتابی کامل درباره احکام شرعی. از تمام مزخرفاتی که تو اون کتاب بود يک قسمتشو هرگز فراموش نميکنم. قسمتی که به احکام موسيقی و نوازندگی پرداخته بود. در اون بخش بعد از کلی کش و قوس و سعی در فهماندن حکم موسيقی از نظر شرع، رهبر انقلاب اسلامی تير خلاص را زده بودند. از قول وی چنين نوشته بود: «آموزش موسيقی و نوازندگی موجب انحراف است و بطور کلی ترويج موسيقی با اهداف عاليه اسلامی منافات دارد.» همانطور که واضح است هيچ نوع خاصی از موسيقی مد نظر ايشان نبوده و به کل تمام انواع موسيقی و اصلاً ذات موسيقی را مردود و باعث فساد دانسته اند. همين بس که در ادامه از قول ايشان چنين آمده بود: «پخش موسيقی در راديو و تلويزيون دليل بر حلال بودن آن نيست.»!!!

نتيجه آنکه ...

پ.ن 1: کيست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ "جبران خليل جبران"

پ.ن 2: يادمه چهار شنبه سوری ها کلی آتاشغال برا سوزوندن داشتيم!

پ.ن 3: من دلم به اندازه يک ابر ميگيرد ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:39  توسط سامان  | 

اومدم یه مطلب جدید بنویسم، دیدم یه بازی راه افتاده که به شب یلدا هم مثل اینکه ربط داره، الی و تنفس صبح مارو دعوت کردن. دیدم چیز باحالیه برا تنوعم که شده ما هم بیایم پنج نکته از خودمون بنویسیم.

اینم از ما:

۱. به شدت از نوشيدن يه ليون آب خنک اونم وقتی بدجوری تشنمه لذت ميبرم، اصلاً مست ميکنم.

2. شعارم اينه: "با دوستان مروت با دشمنان مدارا" البته مدارا بعد از اينکه پوزشونو به خاک ماليده باشيو حالشونو گرفته باشیو... خلاصه پدرشونو دراورده باشی طوری که در مقام تضرع و زاری و طلب عفو و بخشش رسيده باشن!!

۳. انگيزه گواهينامه گرفتنم دو چيز بوده: 1. ديدين بضيا وقتی ميخوان دور بزنن فرمونو با کف دستشون ميچرخونن؟ خيلی خفنن، کلی حال کردم گفتم برم رانندگی ياد بگيرم منم از اين کارا بکنم. 2. آرزوم بود که اين آهنگ Mockingbird يه دفعه تنهايی موقع رانندگی گوش بدم. اين شد که رفتم تصديقمو گرفتم.

4. تو عمرم سه بار از اين فال فروشا فال خريدم، هر سه بارش يه چيز اومده. بررسی کردم چرا اينجوری شده، ديدم اين برگه های فال همشون به ترتيبن حالا من هر دفعه از اون آخرش ور ميداشتم.

5. در حدود يکسال و سه ماهه نذر کردم هر موقع با بچه ها در مورد هر چيزی صحبت کرديمو یه کلمه از دخترا حرف نزدیم هزار تومن بندازم صندوق صدقات، خوب فعلاً که موفق نشديم.

خب منم پاس میدم به س ا ی ه ب ا ن، فرید، دورترها، سروش د، کاغذهای خط خطی و Nowhere. اگه دوست داشتن برن بنویسن.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 14:59  توسط سامان  |