دیگه حال و حوصله اینجارو ندارم. رفتم
اینجا!!!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:57  توسط سامان
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:4  توسط سامان
|
دوستی عقیده ام را نسبت به شخصی جویا شد. گفتم:"ایشان شخصی محترم، بافکر و بزرگواری هستند." گفت:"جالبه! چون ایشان چنین عقیده ای نسبت به شما ندارند." گفتم:"آه بله، احتمالا ما هر دو سخت در اشتباهیم."
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:13  توسط سامان
اينو يه جا خوندم: «همه چيز فانی است، نميتوان به چيزی دل بست.»
۱. چه اصراری است که به چيز غير فانی دل ببنديم؟ چرا به چيز فانی دل نبنديم؟
۲. چرا به يک چيز دل ببنديم؟ مثلاً بجای دل بستن به يک چيز غیر فانی به پنج چيز فانی دل ببنديم.
۳. چرا به همه چيز دل نبنديم؟
4. امروز به يک چيز دل ببنديم فردا به چيز ديگر، ماه بعد هم به يک چيز ديگر، مگر چه ميشود؟
5. خير، همه چيز فانی نيست. تا زمانی سوژه خود را ادرک ميکند نميتوان گفت فانی است. زمانی هم که سوژه از ميان رفت ( فانی شد!!! ) اصلاً ديگر سوژه اي نمانده که بفهمد فانی شده. پس ميتوان به خود دل بست. چرا به خود دل نبنديم؟
6. چه لزومی دارد که دل ببندیم؟ ( فانی يا غير فانی بودنش را بيخيال )
7. اصلاً چرا دل ببنديم؟ بجايش پا ببنديم يا دست يا سر يا ...
8. چرا دل نکنيم؟
9. شايد خوب جستجو نکرديم و آن چيز غير فانی را نيافتيم؟
10. اصلاً چه لزومی دارد که بگرديم؟ ... نگرديم.
11. چرا تسليم شويم؟
12. تا شماره 1000 ميتوان ادامه داد ...
به اين کار ندارم که به عقيده من تا چه حد اين نگرش غلط است و جز افزايش درد و رنج و نفی زندگی چيزی در بر ندارد. فقط همينقدر بگويم، کسانی که طرفدار چنین سخنانی هستند و به ادعای خويش چيزی برای دل بستن ندارند، چندان راست نمیگویند! چون همواره به يک چيز دل بستگی شديدی دارند و آن گفتن چنين سخنانی است. پس همان بهتر که به سخنانشان دل نبندیم و با یک تکان خود را از چنین چرندیاتی بتکانیم.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:43  توسط سامان
|
یکی از دلایل خداگریزی من در سالهای اخیر، نفرتم از این بود که جمعی، همه امید خود را به خدا میبندند و نگاهها به آسمان دوخته، دستها را به هم گره میکنند و منتظر فضل و رحمتی هستند که منشا آن برایم مجهول بود. این گريز از تلاش و این تسلیم ذلت بار و اين امید واهی، یکی از دلایل عقب ماندگی ملتهایی مثل ملت ایران است.
اما بعضی اوقات، حوادثی رخ می دهد که جریان بسیاری از امور را تغییر میدهد. خوشیها را به ناخوشی و امیدها را به یاس تبدیل می کند، و یا بر عکس آن، از دل نا اميدی، بی هیچ دلیل پیش بینی شده ای، برق امید می درخشد. چه در امور ساده زندگی چه در مراتب عالیتر.
نمیدانم این عامل پنهان چیست، ولی برای راحتی اسم آن را خدا میگذارم.
پ.ن: لا تطمئن القلوب الا بذکر الله.
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 14:24  توسط سامان
|