تبليغاتX
ناگهان اندیشه
دوستی عقیده ام را نسبت به شخصی جویا شد. گفتم:"ایشان شخصی محترم، بافکر و بزرگواری هستند." گفت:"جالبه! چون ایشان چنین عقیده ای نسبت به شما ندارند." گفتم:"آه بله، احتمالا ما هر دو سخت در اشتباهیم."
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:13  توسط سامان 

امروز این شعر یکسره تو ذهنم بود:

درود بر شما حمالهای با جوهر!

روده درازی هرچه بیشتر، بهتر!

کله و زانو هرچه خشکتر، خوشتر!

دور از هر شور و حال و شوخ طبعی

همیشه در میانه عالم میانمایگی

بی نبوغ و بی فروغ!

پ.ن: نباید از تشویق عده ای کوتاهی کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 21:22  توسط سامان 

برگشتم تا پاسخ دندانشکنی به ریشخندش دهم...دلم نیامد شوق بیهودۀ "بیشتر از حیوان بودن" از چهارپایی گیرم که به تازگی راه رفتن روی دو پا آموخته و به جای مو مو کردن هر هر زدن تقلید میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:5  توسط سامان 

امروز اشارات و لبخندهایی دیدم. بسیارعیان تر از آنکه به سختی دریابم. به راستی که من چه خوب لبخندها را میشناسم و اشارات را چه پرمعنا تر میبینم. آیا باید بفهمم؟

آه...شاید بهتر باشد اشاره گران و خندانان بگویند...آیا میگویند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:37  توسط سامان 

چندان که باید ماهیگیری آموخته ام، بل بیش از حد کفایت و مهارت. گفته ها و سخنانم همه قلاب ماهیگیری اند. اما میگویند پس چرا چیزی به چنگ نیاورده ای؟ چه بگویم که مرا سرزنش نباید کرد. ماهیی در کار نبوده است!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:55  توسط سامان 

شخصی افکار و طریق اندیشه مرا نمی پسندید حال آنکه ناتوان از درکش بود. ناگهان براشفت چندان گفت که:"شما را جز عاقلان دسته بندی کردن به همان اندازه احمقانه است که جویدن آب زیر دندان!" گفتم:"عقیده شما محترم است." دوستی خشمگینانه گفت:"چطور چنین جسارتی محترم است؟" پاسخ گفتم:"سخنش فقط محترم بود و نه مهم. حتی نه مهمتر از جویدن آب زیر دندان!" چندان خار شد که دیگر دم برنیاورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:22  توسط سامان 

مرا گفتند فلان مزاحت نزد حاملان سخنت به وی صفرا فزود. ترسيدم. پرسيدم: برداشت وی چگونه بود؟ گفتند: وی به استواری اخلاقت آگاه بود. پس برداشت حاملان را نپذيرفت، که حتی خودش را علت مزاح تو و خطا کار دانست. بسيار گريستم و خود را لعنت کردم. گفتم: چه بسيارند انسانهايی که نزد من خوبند. باری وی بيش از حد خوب بود و من بيش از حد بد...

 پی نوشت:...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 19:51  توسط سامان