تبليغاتX
ناگهان اندیشه
فاصله شادی و زیباترین خنده ها تا غم و اندوه و دردناکترین اشکها به اندازه فقط چند زنگ تلفن است...

بهراد و هومن عزیزم درگذشت پدربزرگتونو تسلیت میگم. امیدوارم فاصله این غم تا خنده های بعدی هم به همون اندازه کم باشه.

قربونتون، سامان

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:6  توسط سامان 

رئیس جمهور بی شعور ایران گفت: "دو تا بچه کمه. ما ظرفیت صدوبیست میلیون نفر هم داریم!"

خداییش کم اوردم...فقط اینکه:

نادان تر از آن مردم نبود که کهتری را به مهتری رسیده بیند...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:48  توسط سامان  | 

نيچه در جايی گفته: "آدمی هرگز از کسی که از خود خُردتر می شمارد نفرت ندارد، بلکه هنگامی به کسی نفرت ميورزد که او را با خود برابر يا از خود برتر شمارد."حال آنهايی که از ديگران اينگونه نفرت دارند، و بدتر از آن افسار نفرتشان از دست رفته باشد، همانا خُردترين و بدبخت ترين اند. پس دردی نیست که ناچیزی از ما متنفر باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:37  توسط سامان 

راز عشق را نمی دانی،
گفتم مگر عشق هم راز دارد؟
دوباره لبخندی زد و
گفت : عشق 2 اصل دارد
اول صداقت
دوم اعتماد.
گفتم :توضیح بده.
گفت : اگر غرور داشته باشی
نه صداقت داری نه اعتماد.
اگر صداقت و اعتماد داشته باشی
شاید عشقت را پیدا کنی،
بهت زده نگاهش کردم،
دیدم که بلند شد و شروع کرد به رفتن،
گفتم: صبر کن , همراه با لبخند برگشت
و منتظر حرفم شد،
گفتم :پیرمرد اگر صداقت و اعتماد
داشته باشم ولی عشق را
پیدا نکنم چی؟
گفت: اون وقت بدبختی!
گفتم : اگر عشق را پیدا کنم
ولی صداقت نداشته باشم چی؟
گفت : بدبختی , چون عشقت حقیقی نیست
گفتم : اگر غرور داشته باشم چی؟
گفت : زندگیت بیهودست
چون عشق نداری پس بدبختی
گفتم : اگر هم صداقت و هم اعتماد
و هم عشق را داشته باشم چی ؟
گفت : باز هم بدبختی!
چون غرور را نداری.
در حالی که قدم های دور شدنش
را می شمردم , آرام در خودم
می اندیشیدم که معنی حرف
آن پیرمرد چه بود ...

از حاج قاسم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 18:20  توسط سامان 

ناگهان وبلاگی ديگر را شروع ميکنم. در اينجا همه نوشته ها ناگهانی است. زيرا در بند نوشتن نيستم و زياد نوشتن را جايز نميدانم، چون صحت و دقت نوشته ها را ميکاهد پس گاه به گاه مينويسم و ناگهانی.

وبلاگ قبلی را با نام آنکه وجود دارد آغاز کردم ولی اين وبلاگ را با نام آنکه وجود ندارد آغاز ميکنم. اشتباه نشود تناقضی در جمله اخير نيست. چون براستی که او نيازی به وجود داشتن ندارد پس وجود ندارد. حال آنکه همچون نيچه معتقدم تنها بهانه موجه او برای اداره جهان به اين صورتی که هست، نبودن اوست!!!

اين وبلاگ را آغاز ميکنم به نام دوستی که محکمترين ريسمانهاست، به نام دوستان. و به نام انديشه ی بشری که مقدس ترين است. به نام آزادی که بديهی ترين حق ماست. به نام عشق که زيباترين رنگ دنياست. به نام خنده که دلنوازترين آواهاست، زيباترين حالتهاست، بزرگترين داراييهاست و تنها خوب مطلق است. به نام نافرمانی که بزرگترين فرق انسان و حيوان است. به نام طوفان که ويرانگر است. به نام دنيا که تنها مکان معنا يافتن ماست و به نام خودمان که خدايي جز ما نيست...

این باشد سرآغاز تا بعد...خدا یارتان نیست، یار خود باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 19:11  توسط سامان  |