تبليغاتX
ناگهان اندیشه
اينو يه جا خوندم: «همه چيز فانی است، نميتوان به چيزی دل بست.»

۱. چه اصراری است که به چيز غير فانی دل ببنديم؟ چرا به چيز فانی دل نبنديم؟

۲. چرا به يک چيز دل ببنديم؟ مثلاً بجای دل بستن به يک چيز غیر فانی به پنج چيز فانی دل ببنديم.

۳. چرا به همه چيز دل نبنديم؟

4. امروز به يک چيز دل ببنديم فردا به چيز ديگر، ماه بعد هم به يک چيز ديگر، مگر چه ميشود؟

5. خير، همه چيز فانی نيست. تا زمانی سوژه خود را ادرک ميکند نميتوان گفت فانی است. زمانی هم که سوژه از ميان رفت ( فانی شد!!! ) اصلاً ديگر سوژه اي نمانده که بفهمد فانی شده. پس ميتوان به خود دل بست. چرا به خود دل نبنديم؟

6. چه لزومی دارد که دل ببندیم؟ ( فانی يا غير فانی بودنش را بيخيال )

7. اصلاً چرا دل ببنديم؟ بجايش پا ببنديم يا دست يا سر يا ...

8. چرا دل نکنيم؟

9. شايد خوب جستجو نکرديم و آن چيز غير فانی را نيافتيم؟

10. اصلاً چه لزومی دارد که بگرديم؟ ... نگرديم.

11. چرا تسليم شويم؟

12. تا شماره 1000 ميتوان ادامه داد ...

به اين کار ندارم که به عقيده من تا چه حد اين نگرش غلط است و جز افزايش درد و رنج و نفی زندگی چيزی در بر ندارد. فقط همينقدر بگويم، کسانی که طرفدار چنین سخنانی هستند و به ادعای خويش چيزی برای دل بستن ندارند، چندان راست نمیگویند! چون همواره به يک چيز دل بستگی شديدی دارند و آن گفتن چنين سخنانی است. پس همان بهتر که به سخنانشان دل نبندیم و با یک تکان خود را از چنین چرندیاتی بتکانیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:43  توسط سامان  | 

یکی از دلایل خداگریزی من در سالهای اخیر، نفرتم از این بود که جمعی، همه امید خود را به خدا میبندند و نگاهها به آسمان دوخته، دستها را به هم گره میکنند و منتظر فضل و رحمتی هستند که منشا آن برایم مجهول بود. این گريز از تلاش و این تسلیم ذلت بار و اين امید واهی، یکی از دلایل عقب ماندگی ملتهایی مثل ملت ایران است.
اما بعضی اوقات، حوادثی رخ می دهد که جریان بسیاری از امور را تغییر میدهد. خوشیها را به ناخوشی و امیدها را به یاس تبدیل می کند، و یا بر عکس آن، از دل نا اميدی، بی هیچ دلیل پیش بینی شده ای، برق امید می درخشد. چه در امور ساده زندگی چه در مراتب عالیتر.
نمیدانم این عامل پنهان چیست، ولی برای راحتی اسم آن را خدا میگذارم.

پ.ن: لا تطمئن القلوب الا بذکر الله.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 14:24  توسط سامان  | 

شايد موسيقی را زبان بلاواسطه احساسات دانستن اغراق باشد. بطور مثال بتهوون هرگز قطعه اي مثلاً سمفونی اروئيکا را يکباره تصنيف نکرد. بلکه در طی مدت زيادی مثلاً يک الی چند سال، هر از گاهی به آن چيزی اضافه ميکرد ( چه برامده از احساس چه غیر آن ) که مجموع آنها روی هم سمفونی اروئيکا را تشکيل داد. در واقع يک قطعه موسيقی تشکيل شده است از بيشمار شروع! وانگهی شخص بتهوون بعد از اتمام هر قطعه به ويرايش و بازبينی آن با توجه به تجربه هايی که تا آن زمان در زمينه رنگ آميزی لحن و آوا بدست آورده بود دست ميزد. اصولاً اين خود ذهن بود که نخست معانی را به صداها بخشيد! درست مانند معماری که به همين نحو به روابط ميان خطوط و احجام معنا بخشيد، اموری که در ذات خويش با قوانين مکانيک کاملاً بيگانه اند.

با اين احوال چيزی که برای اين هنر باقی ميماند آنقدر هست که آنرا ژرفترين هنرها و هنر اول بنامند. هنری که از نظر من فاصله زيادی با بقيه انواعش دارد. کيست که بتواند تأثيری ژرفی که يک قطعه زيبا بر انسان ميگذارد را انکار کند؟ تأثيری که شايد زيباترين آثار داوينچی و يا دراماتيکترين نوشته های شکسپير هم به پای آن نرسد. چنان تأثيری که ميتواند سازهای مابعدالطبیعه را که مدتها بی صدا مانده يا شکسته بودند را فرضاً در شخصی همچون من که خود را از هر آنچه مابعدالطبيعه است آزاد کرده به ارتعاش درآورد. يا همان حالات معنوی به من دست دهد که مهرداد عزيزم قبلاً به آن اشاره کرده بود.

چیزی را در اولین نوشته این وبلاگ از قلم انداختم:

...و به نام هنر که تحمل سختیه زندگی با آن آسان میشود، به نام موسیقی که عمیقترین آنهاست و زندگی بدون آن اشتباه است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:35  توسط سامان  | 

موسيقی دان و رهبر ارکستر آندره ریو، امسال هم همراه با همکارانش در آغاز سال جديد ميلادی همراه با ديگر مراسم و جشنهای مخصوص آغاز سال جديد به اجرای برنامه و نواختن موسيقی مخصوصاً والتس های زيبای اشتراوس که از لطيف ترين و زيباترين انواع موسيقی است میپردازند. اين گروه غير از آغاز سال جديد هر از گاهی دور اروپا و بعضا دیگر کشورها را به منظور اجرای برنامه و نواختن موسيقی ميچرخند. شادی و نشاطی که اين گروه و مخصوصاً اين نوع موسيقی به همراه دارد در نوع خود کم نظير است. اين از عادات اغلب ديگر ملتهاست که به هر بهانه اي مراسم و جشنی برگزار ميکنند، با چه شکوه و عظمتی. ريو و همکارنش نمونه اي از خروار گروه موسيقی هستند که از اين دست کارها ميکنند.

وقتی دبیرستان بودم، هر سال کتابی با عنوان "احکام راه سبز" به زور به ما ميدادند. کتابی کامل درباره احکام شرعی. از تمام مزخرفاتی که تو اون کتاب بود يک قسمتشو هرگز فراموش نميکنم. قسمتی که به احکام موسيقی و نوازندگی پرداخته بود. در اون بخش بعد از کلی کش و قوس و سعی در فهماندن حکم موسيقی از نظر شرع، رهبر انقلاب اسلامی تير خلاص را زده بودند. از قول وی چنين نوشته بود: «آموزش موسيقی و نوازندگی موجب انحراف است و بطور کلی ترويج موسيقی با اهداف عاليه اسلامی منافات دارد.» همانطور که واضح است هيچ نوع خاصی از موسيقی مد نظر ايشان نبوده و به کل تمام انواع موسيقی و اصلاً ذات موسيقی را مردود و باعث فساد دانسته اند. همين بس که در ادامه از قول ايشان چنين آمده بود: «پخش موسيقی در راديو و تلويزيون دليل بر حلال بودن آن نيست.»!!!

نتيجه آنکه ...

پ.ن 1: کيست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ "جبران خليل جبران"

پ.ن 2: يادمه چهار شنبه سوری ها کلی آتاشغال برا سوزوندن داشتيم!

پ.ن 3: من دلم به اندازه يک ابر ميگيرد ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:39  توسط سامان  | 

گاهی اوقات با اندکی درنگ و تفکر قبل از انجام کاری یا نشان دادن عکس العملی و یا دخالت در موضوعی به اين نتيجه ميرسيم که اصلاً اینها به ما مربوط نيست و با خود چنين ميگوييم: "اصلاً به من چه!". به نظرم اين جمله ( یعنی همین "به من چه!" ) بيش از حد مظلوم واقع شده و حق آن آنچنان که بايد و شايد ادا نشده. طوری که در پس اين حق کشيها در اين دوره و زمانه، عده اي دچار خيالات شده اند که شايد این یا آن کار و یا فلان موضوع به آنها نیز مربوط است. آنچنان که با خود ميگويند: "نکنه به من ربط داشته باشه؟". البته کاش گاهی اوقات پاسخ اين خود پرسشی منفی ميبود که متأسفانه به علت مهربانیه بیش از حدشان دقيقاً عکس آن است. بگذريم که خيلی ها دیگر خود را راحت کرده اند و حتی اين سؤال را هم از خود نميپرسند و همواره با سماجتی عجيب و قريب و البته...صد البته...با قصدی پاک و از روی خیرخواهی خود را درگیر میکنند، يا بطور خودمانی خود را نخود هر آش ميکنند!...آخر کسی نيست که بگويد اصلاً به شما چه!

سرتان را بيش از اين درد نياورم، فقط ميخواستم اين نکته را خاطر نشان کنم که چه چيزها يی که به شما مطلقاً ربطی ندارد ولی شما...........اوه...مرا ببخشيد، لحظه اي فراموش کردم که از اینجا به بعدش دیگر به من هيچ ربطی ندارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:47  توسط سامان  | 

حيوانات ( مخصوصاً جنس نر ) برای تصاحب جفت خود شروع به جلب توجه جنس مخالف میکنند. اينکار به گوناگونی حيوانات، گوناگون و متنوع است. و تمام حيوانات يک گونه خاص از روشهای يکسانی برای یافتن جفت خود بهره ميبرند. روشهايی که البته خاص گونه خودشان نیز هست. با اين حال اصول تمام اين ترفندها در يک جمله قابل خلاصه میباشد: پررنگ کردن و برجسته کردن ظاهر خود.

خنده های بلند، بزک کردن صورت اعم از تراشيدن ريش و سيخ کردن مو و موارد ديگری که شما بهتر از من ميدانيد، نيز دقيقاً همان جلب توجه گونۀ خاصی از حيوان به نام انسان است. فکر نميکنم بلند خنديدن در جمع همواره اتفاقی و بدون قصد برای جلب نمودن توجه جنس مخالف باشد که حتی اکثر اوقات قصد دقيقاً همين است! و همانند آن آرايش صورت و رسيدن به ظاهر. آيا اين اعمال که به گفته عده اي پست و احمقانه است و البته موفقيت آميز نیز، محل ايراد میباشد؟ از نظر من خير...ولی مطمئنم که ميدانيد روشهای ديگری که تنها مخصوص نوع انسان است نيز وجود دارد.

پ.ن: آه! من گاهی اوقات دچار توهم ميشوم...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:23  توسط سامان  | 

افرادی در کنارم هستند که مستقل از جنسيتشان و جدايی از علاقه شخصی که به ايشان دارم، بسيار با آنها راحتم. طوريکه بدون دغدغه اي از سوء برداشتهای احمقانه از جانب ايشان با آنها رفتار و از آن مهمتر سخن ميگويم. اين آسودگی خاطر تا حد زيادی ناشی از ميزان فهم و درک بالا و شعور تعاملی عالی و البته ناياب آنهاست. و به عقيده من این ویژگیها بسيار شايسته ستايش ميباشد.

نميدانم دليل شکل گيری اين دوستيها و اين روابط چه بوده، ولی هر چه بوده اتفاقی بس فرخنده برای من بوده است. به داشتن چنين دوستانی به خود افتخار ميکنم و دستشان را صميمانه ميبوسم. ؛)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:39  توسط سامان  | 

به علت کمبود شعور اجتماعی در ايران، صحبت کردن درباره بسياری از موضوعها و مطالب در جمع سخت و دشوار و حتی تا حدودی بی عقلی است، چه برسد به اينکه در اين مطالب صراحت نيز به خرج دهيم! اغلب صحبتها و سخنان ما مورد سوء برداشت و کژ نگری از جانب ديگران ميشود. به طور مثال صحبت کردن درباره مسائل جنسی باعث ايجاد عکس العملهای ابلهانه ای ميشود. عده اي فرد مورد نظر را شهوت ران و يا فاسد اخلاقی ميپندارند. عده اي ديگر که حسد و نخوت تا عمق وجودشان رخنه کرده، اينگونه ميپندارند که وی برای اين چنين سخنانی ميگويد که تلميحاً چنين بگويد که يا روشنفکر است يا شخص صاحب نظر، مهم و یا نترسی است. و يا مثلاً هنگاميکه از سياست صحبت ميشود و يا از افراد سياسی کشور انتقادی صورت ميگيرد عده اي به سرعت جبهه گيری کرده و انواع تهمتها و برچسبهای احمقانه را نثار وی میکنند. 

در مقابل اين عکس العملهای سفيهانه، افراد باهوشتر جامعه افکار و انديشه های خود را در قالب شوخی و طنز ريخته و به کمک آن سعی در بيان انديشه ها، انتقادات و مطالب خود ميکنند. يعنی در عين حالی که چيز خنده داری ميگويند فکر و عقيده خود را نيز بيان ميدارند. اين افراد باهوش...ولی کمی صبر کنيد!...اين عده به اصطلاح باهوشتر خود دچار خيالات شده اند! چون فراموش کرده اند ديگران کم هوشتر و نفهمتر از آنند که به عمق شوخيهای آنان پی ببرند...افسوس...

پ.ن۱: چشم به راه درمان سفاهت سفیهان بودن سفیهانه است.  "گوته"

پ.ن۲: من حالم گرفته میشود وقتی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:42  توسط سامان  | 

وقتی يک پسر فال فروش ميبينيم دلمون به رحم مياد. وقتی ميبينيم روزانه جنگ باعث کشته شدن هزاران آدم بيگناه ميشه اشک تو چشمامون حلقه ميزنه. وقتی زلزله باعث بيخانمانی يه عالمه آدم ميشه، وقتی مبيبينم کسی نيست به دادشون برسه...وقتی اون بچه های سرطانيو ميبينيم که کسی نيست کمکشون کنه...وقتی اون فقيری رو که تمام زندگيش تو به چنگ اوردن يه تيکه نون خلاصه ميشه...قلبمون به درد مياد، خيلی ناراحت ميشيم، اشک ميريزيم، ابراز تأسف ميکنيم...بعدش فحش میدیم به همه اونایی که انسانیت حالیشون نیست، به اونایی که باعث و بانی این چیزا بودن.

هيچ اعتراضی نيست. مطلقاً. اينا خيلی طبيعيه. ولی به خودمونم دقت کنيم. فکر کنيم ببينيم به چه کسی بايد اول از همه فحش داد؟ يه لحظه، فقط يه لحظه فکر کنيد روزانه باعث درد و رنجش چند نفر ميشيم فقط برای بالا رفتن هر چيز مزخرفی به اسم اعتبار، قدرت يا از اينجور چيزا. چند بار حق آدما رو ضايع کرديم. چند بار بقيه رو به هيچ تبدیل کردیم. عقده هامونو چطوری سر بقیه خالی کرديم. ببينيم چطوری با پخش يه فيلم به راحتی باعث رسوايی آدما ميشيم، باعث نابوديشون ميشيم. دروغ نگيم، تا حالا چند بار بخاطر هدفهامون بقيه رو وسيله قرار داديم؟ چقدر خونخوار بودیم، گرگ بودیم؟ شده وقتی به همه ميگيم خودخواه يه نگاه بندازيم ببينيم که ما هم کمی از اون نمياريم؟ تا حالا کسی رو بدون اينکه تلافيشو يه جوری سرش در نياريم بخشيديم؟ نه معلومه که نمیتونیم ببخشیم...

خب یکی بگه انسانیت یعنی چی؟ انسانيت فقط شده گريه کردن برا اين و اون، هر که بهتر بگرید، انسانتر...اشک تمساح، اين است انسانيت ما...چه مايه افتخاری...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:6  توسط سامان  | 

زمانی که آدمی در پی تلاشش برای رسيدن يا هر گونه تأثير گذاری و تسلط به آن چيزی که به پندار خويش خواستار آن به هر دليلی است، ناکام ميماند و چه بسا در پی تلاشهای مجدد هر بار ناکامتر ميماند، چه ميکند؟ آيا نه آنکه دست به تحقير، تخريب و تمسخر آن ميزند هر چند فقط در ذهن خود؟ انکار ميکنيد اگر بگويم آدمی تحمل شکست خوردن در انجام امور دلخواه خود را ندارد؟ و زمانی که شکست خورد و بارها نیز، برای خنک شدن دلش هم که شده دست به خوار شمردن آن امور ميزند. مخصوصاً اموری که هنوز در باطن به شدت خواستار آن است ولی در واقع راه به جایی نبرده و نمیتواند ببرد! شايد اينجا جمله زيبای کارل مارکس چندان هم خالی از لطف نباشد. جايی که ميگويد: وقتی پديده اي در عالم خارج در جنبه های حقيقی ظاهر نشود در جنبه های طنز ظاهر ميگردد.

حال در مورد اين همه تمسخر و تحقیر زنان توسط مردان چه ميتوان گفت؟؟؟ پديده اي که در طول تاريخ همواره بوده است. پدیده ای که شاید فقط جنبه طنز دارد و نه جنبه حقیقی...!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 11:37  توسط سامان  | 

نوشتن اون چيزی که بجای اينکه از ذهن تراوش بشه از وجود آدم تراوش ميکنه خيلی سخته. بقول نيچه با خون خود نوشتن. خداييش سخته. به احتمال زياد تو اين نوشته به قولی زياد موفق نميشم. ولی هر چی فکر ميکنم ميبينم که همون بهتر که موفق نشم!

 * * *

 انسان خيلی چيزا رو خراب کرده. اصلاً بخش اعظم کار انسان خراب کردن بوده. ميپرسين چيا رو؟ خيلی از چيزايی که نميدونستيم چی ان ولی ميخواستيم که بدونيم. چيزايی که کاش سعی نميکرديم بدونيم. چيزايی که شايد اختراع کرديم. چيزايی که ماهيتشون طوری بود که گير دادن بهشون باعث پژمرده شدنشون شد.مثل خدا، عشق، زندگی،... ميپرسين با چی اينارو خراب کرديم؟ با همون چيزی که خيلی به وجودش افتخار ميکنيم. همون چيزی که باعث غرورمون شده. همون چيزی که باعث شد همه چيو از بالا نگاه کنيم. همون چيزی که فکر کرديم ميتونيم باهاش همه چيو بفهميم. همون چيزی که به خيال خودمون باعث برتری ما از بقيه موجودات شده. با تعريف کردن. با عقلی و اخلاقی کردن!

يکی پرسيد خدا چيه؟ يکی گفت اينه، اون يکی گفت اونه، يکی گفت اصلاً هيچکدوم بابا. يکی پرسيد چطوريه؟ يکی گفت خوبه، يکی گفت آره بابا بايد بچه باحال باشه، يکی گفت بدجنسه. خلاصه به خيال خودمون دونسته هامونو ريختيم رو هم که بريم دنبالش. اونايی که احمق و ترسو بودن برا اينکه رسوا نشن گفتن پيداش کرديم، اون زرنگا و جسورترا که احمقتر از ترسوها بودن(!) گفتن نچ...نيست که نيست. اونايی هم که پيداش کردن هيچی نگفتن اگر هم گفتن کسی نفهميد چی میگن. گفتيم اصلاً گور باباش، واقعاً هم گور باباش. نتيجه اين شد که طفل معصوم مرد. يکی پرسيد عشق چيه؟ يکی گفت اينطوريه، اون يکی گفت اونطوريه، يکی گفت خوبه، يکی گفت خوشگله، يکی گفت مبدأش زشته ( تو روحش ). کل معلوماتمونو ريختيم رو هم رفتيم دنبالش. چی شد؟ نه مثل اينکه، اينم پيدا نشد. چرا؟ چون خيال کرديم ميدونيم چيه. خاک بر سرمون اين يکی هم تباه کرديم، خراب کرديم. در حسرتش مونديم برا همينم يکسريها که جو گير بودن هر ديوونگيو گفتن عشق. يکسری هم گفتن گور باباش. اونا که بيخيالش شدن اتفاقاً عاشق شدن! حالا يکی به زندگی گير داد؟ نه ديگه اين يکيرو بيخيال شين. ولی ما عوضيها بازم گير داديم. گفتيم سخته، زشته، بده، نامرديه، مزخرفه ( که اين حرفا مزخرفه ). بعضی هامونم که در اوج خوشبينی بوديم گفتيم همه چيزش خوبه، اصلاً کلی نازه، خيلی باحاله افسوس که با اين حرفا هم داشتيم خرابش ميکرديم. بعضی ها هم برا اينکه از قافله عقب نمونن گفتن هيچکدوم، اصلاً هيچی نيست ( اتفاقاً اينا چيز زياد بدی هم نگفتن! ). خلاصه اينم به فنا داديم. غم و اندوه همرو گرفت. همه گفتن "نه". همه گفتن "چه فايده". همه گفتن "کاش زودتر بريم". آهان...ايول...اينجا خنده کارسازه. خنده به دادمون ميرسه. ولی صبر کن ببينم...ای دل غافل به خنده هم کم کم بدبين شديم. به اينم داريم گير ميديم. به نازترين چيزايی که داريم. به چيزی که اصلاً برا همين گرفتاريها اختراعش کرديم داریم گير ميديم. گفتيم خنده واقعی کجاست؟ خنده بی ريا کجاست؟ گفتيم خندۀ بد خندۀ خوب ( داره حالم بهم ميخوره ) بعدش گفتيم خندۀ خوب که عمرا نداريم. به اونايی که ميخنديدن بدبين شديم. چرا؟ خداییش نميدونم. ولی هنوزم اين يکی زيادم خراب نشده. ولی نشانه های خشکسالی همه جا ديده ميشه. اين موجود نازنينو نذاريم پژمرده شه.

به همه چی گير داديم. به چيزايی که در توان دونستنشون اون طوری که خودمون اختراع کرديم نبوديم، ولی فکر کرديم که هستيم. اونارو تو قفس کرديم، ثابتشون کرديم. سست شدن، خراب شدن. چيزايی که بايد آزاد و رها ميبودن. پس آزادشون کنيم.

 * * *

بخندين، هميشه گفتم. به اونايی که دوستشون دارم بارها گفتم. بهش کار نداشته باشيم فقط بخنديم. به همه چی. به اين مزخرفاتی که نوشتم. به قول چخوف وقتی اشک تو چشمامونه هم لبخند بزنيم...بلند و بلند تر بخنديم...خنده را بايد حفظ کرد.

تمام.

 - آيا فهميده شدم؟؟؟

 - ...نه...!

 - پس بريم سر درسو بحثمون...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 20:48  توسط سامان  | 

چرا معمولاً همه مردم به چيزايی که در مالکيت ديگران ( يا هر چيزی شبيه آن ) است دست درازی نميکنند؟ مسلما نه از آن روی که خدايی اين عمل را برای آنان قدغن کرده يا اينکه حقوقی به گفته عده ای احمقانه، بنام حق مالکيت تعيین شده! خير، اين پندارها بسیار ساده لوحانه است. به نظر من دليل اين موضوع آن است که، اولاً تصاحب چيزی که به اصطلاح مالکی ندارد و احتمالاً تازه و نو است، آسانتر و با دغدغه کمتری انجام ميشود. ثانيا آدمی برای چيزی که استفاده شده و در مالکيت و خدمت ديگری بوده ارزش کمتری قائل است ( حال اين چه واقعيت امر باشد چه در تصور آدمی باشد ). و اين موضوع به علت نخوتی میباشد که ذات انسان حال حاضر است.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 23:28  توسط سامان  | 

بخش اعظم عشق چيزی نيست جز غيرت و خودخواهی. عاشق همواره از معشوق خود خواستار اين است که تنها او را دوست بدارد و شريکی برای او قرار ندهد. چه درد و رنج عجيبی تحمل ميکند زمانيکه معشوقش حتی کوته نظری، کوته لبخندی به ديگری نشان ميدهد!

شباهتی است بين اينها و آنچه که گفته اند او گفته: "من خدای تو هستم و تو نبايد خدايان ديگر را شريک من قرار دهی!". . . براستی با اين خدای عاشق چه بايد کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:29  توسط سامان  | 

1. حقیقت پاييز چيزی نيست جز زرد شدن برگ درختان، مردن گياهان و سرد شدن هوا. تغييراتی که همه نماد غم و اندوه رو برای ما ( يا حداقل برای اين مايی که فعلاً هستيم! ) تداعی ميکنه - کسی که غمگينه از موسيقی غمگين خوشش مياد...

 2. شروع پاييز مصادفه با کار بيشتر، درس و مدرسه و در کل چه بخوايم چه نخوايم سرمون گرم ميشه. يعنی کمتر وقت ميشه به زخمهای کهنه و قديمی (؟؟) خود برسيم. خودمونو يه جورايی فراموش ميکنيم، فرار ميکنيم - آنکه دنبال شادمانی ميدود، شادمان نيست...

3. مشاهده افتادن يک برگ خشک شده از شاخه درختان، خش خش برگها زير پا، وزش باد از لابلای درختان و . . . فصل پاييز دنيای الهامات شاعرانه - غم و اندوه مهمترين مايه شعر دوره جديد...

در آخرين روزای شهريور تو کوچه و خيابون، تو خيلی از وبلاگ ها ميشنوم و ميخونم که همه بلأخص هم سن و سالهای خودم پاييز دوست دارن و بی صبرانه منتظرشن...

 پی نوشت۱: اين نوشته نه به پاييز ربط داره و نه به اونايی که فصل مورد علاقشون پاييزه!

پی نوشت۲: پاییز بهترین فصل برای خندیدن.

 پی نوشت۳: من شخصا بهار بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:31  توسط سامان  | 

چيزی که در اغلب سريالها و فيلمهای ايرانی ديده ميشه نوعی تفکر برامده از تحجره که نمود آن بصورت تبليغ برخی مفاهيم همچون تعريف آدمهای خوب و بد، زندگی خوب و بد، اخلاق خوب و... در مياد. اين طرز تفکر حالتهای غير از اين تعارف را بصورت مستقيم يا غير مستقيم مردود اعلام ميکنه. مثلاً در سريالی زنی که نقش مثبت و اصطلاحاً خوبو بازی ميکنه کسيه که چادريه، نماز ميخونه، دعا ميکنه،... و مرد خوب نيز بصورت مردی ريشو ظاهر ميشه! و کلاً هر آدمی که اين ويژگيها رو نداشته باشه يا کمتر داشته باشه يا آدم بديه و يا آدم بدبختيه و يا آدم نفهمیه! سريالها و فيلمها تنها نمونه زنده و مشخص ( هر چند شاید ساده لوحانه ) اين طرز تفکره وگرنه هر جا رو نگاه ميکنی نشانه هايی از اين تفکر ديده ميشه، از نظام آموزشی گرفته تا برخی قوانین حاکم.

اين طرز تفکر که در آن القا کردن يک سری مفاهيم تعريف شدۀ بدون تغيير و مطلق در رأس آن قرار دارد از طرف کژانديشان و يا به قول نيچه همان مگسان بازار تبليغ ميشه و هدفی جز يکسان سازی و دادن نظمی دلخواه به انسانهای جامعه که بر پايه تأمين منافع شخصی همانهاست ندارد.

به نظرم اين تفکر بيشتر شبيه تربيت کردن حيوانات ميماند...پس اگر مارا حيوان ميپندارند چرا رم نکنيم؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 18:11  توسط سامان  | 

اصل بنيادی فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه میشه که زندگی بد را نميتوان خوب زيست. مثالی بزنم، وقتی هوا بد است کسی نميتواند(ادعا کند) هوای خوب تنفس(می)کند. جايی که هوا بد است، هوا بد است و بزرگترين دروغ اينه که بگی حال من خوبه چون بلدم خوب نفس بکشم.

در ميانه های طيفی که در قسمت قبل توصيف شد که البته از دست نوشته های دوران جوانی گئورگ لوکاچ اقتباس شده بود يک منطق حکم ميراند و بس: منطق مصالحه. در کشاکش براوردن نياز ها و تحقق بخشيدن به ارزش ها ( يعنی خيالهای بلندی که از تفکر ميزايد ) مدام تن به مصالحه ميدهيم. در اين ميانه ولی يک معيار هست که يک ريز در گوشمان ميخواند که تا چه حد گوش به نياز بسپاريم و تا کجا دل به آرمان بدهيم و متناظرا تا چه پايه از نياز چشم پوشيم و چه مايه پای روی ارزش بگذاريم: آن معيار چيزی نيست جز نياز به زنده ماندن.پس اگر دقت کنيد، منطق مصالحه آدمی را به سمت نوع اول زندگی ميکشد.

 در مقابل اين نياز، فريبنده ترين ميل آدمی ايستاده: ميل به آزادی، به آزادی وجدان. منطق ميل بر خلاف منطق نياز آدمی را به سر ديگر طيف ميبرد، به سمت تراژدی. هنگامی که از تو ميخواهند به گناه نکرده اعتراف کنی - يعنی گور بابای وجدان - و در عوض ، زنده بمانی که همانا نياز طبيعی همه ماست، لازم نيست زياد فکر کنيد، همين که از اين کار بيهوده ( فکر کردن را ميگويم ) برداری، منطق مصالحه ترتيب همه چيز را ميدهد، اين يعنی در هوای بد هم ميتوان نفس کشيد ( خوب و بدش را بی خيال )، مگر ما زندگان جز اين ميکنيم...

آزادی وجدان در اکثر قريب به اتفاق موارد ثمری جز افزايش رنج ندارد. يا به قول داستايفسکی: "برای آدمی هيچ چيز فريبنده تر از آزادی وجدان نيست، و در عين حال هيچ چيز هم مايه رنجی بيشتر از آن نيست."

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:9  توسط سامان  | 

زندگی مثل يک طيف ميماند. در يک سر اين طيف زندگی روزمره قرار دارد و در سر ديگر آن بخشی که وجه تمايز انسان و حيوان است قرار دارد، يعنی تنش ها و کنش هايی که از تفکر و انتخاب برميخيزند. در جاييکه زندگی روزمره قرار دارد آدمی فقط به براوردن نياز ها ميپردازد، يا اگه بهتر بگم نياز ها به براوردن آدم! يعنی اين نياز ها هستند که بر ما چيره میشوند. و در بالاترين اين نياز ها غريزه بقا، يعنی به هر قيمتی که شده زنده بمانيم. اينجا چند قدمی بيشتر تا حيوان شدن نمانده. در طرف ديگر اين طيف همانطور که گفتم درست در نقطه مقابل سر ديگر قرار دارد يعنی همان تنش و کنش های ناشی از تفکر و انتخاب. شايد بتوان گفت که برترين قسمت اين سر طيف همان زمانی است که زندگی روزمره و غرق در نياز ها فدای ارزش های انسانی ميشود یعنی وقوع تراژدی. اين قسمت تأثير عميقی تا کنون بر آدمی نهاده تا جاييکه عاليترين ادبيات جهان ادبيات تراژيک است. جاهاييکه قهرمان از جان خود برای تحقق ارزشهای انسانی ميگذرد و خود را فدا ميکند. پس در انتهای اين سر طيف جايی است که آری گفتن به اصل زندگی انسانی در گرو نه گفتن به زندگی مقهور نياز هاست. لحظه هايی که تصديق حقيقت حيات به بهای مرگ تمام ميشود.

عجله نکنید، ادامه داره...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:19  توسط سامان  | 

در اين نوشته ميخوام درباره عقايد خرافی و احساسی که متأسفانه در جامعه ما تا مغز استخوان رسوخ کرده بپردازم و با بررسی چند مسأله شما رو به داوری فرا بخونم. امیدوارم حجم بالای نوشته عذاب آور نباشه.

مسئله اول درباره قوم يهود و اسرائيل، "تاريخ قوم يهود از زمان در بدری به بعد، از قسمتهای حماسی تاريخ اروپاست. پس از آنکه روميان در سال 70 مسيحی اورشليم را گرفتند، قوم يهود از خانه مسکونی خود رانده شدند و از راه بازرگانی و گريز، در ميان تمام اقوام جهان و قطعات عالم پراکنده گشتند. پيروان مذاهب بزرگ-مسيحيت و اسلام-که کتب مقدس و داستانهای آنان از يهود مايه گرفته بود. اين قوم را زير شکنجه گرفتند و دست به کشتار آنان زدند. طريقه فئودال آنان را از تملک اراضی محروم ساخت. جامعه اصناف و پيشه وران، آنان را از پرداختن به صنعت منع کرد. در محله های مخصوص که لبريز از جميعت بود محصور شدند و هر آن در تعقيب بودند. مردم با آنان بدرفتاری ميکردند و شاهان امولشان را تصاحب می نمودند. از جوامع نفی و اخراج ميشدند و دائم مذمت و دشنام می شنيدند. با همه اين احوال ريشه، فرهنگ، نژاد و وحدت خود را به طرز عجيبی حفظ کردند. و در هر زمينه اي برای خود شهرت و افتخار کسب کردند. و پس از دو هزار سال سرگردانی با پيروزی به خانه قديمی و فراموش نشدنی خود برگشتند. کدام درام ميتواند در فراونی درد و رنج با يهود برابری کند؟ کدام داستان خيالی ميتواند با اين داستان حقيقی برابری کند؟" (تاريخ فلسفه، نوشته ويل دورانت، فصل 4).
 
با اين تفاسير حالا برگرديم به زمان خودمون و در جامعه ايرانی. سؤالی که مطرح ميشه اينه که، چرا ما انقدر از اسرائيلی ها متنفريم و دائم در حال فحش دادن هستيم؟ چه دليلی داره؟ من جواب ميدم. تمام اين دشمنيها و لعنت کردنها همش از روی احساسات و برخورد احساسی ما با قضيه ست. ببينيد، وقتی در تلويزيون، روزنامه ها و مجلات و غيره عکس هايی از کشتار اعراب و مسلمانان به دست اسرائيلی ها پخش ميشه، وقتی از همون زمانی که حرف زدن ياد گرفتيم تو دهنمون "مرگ بر اسرائيل" انداختن، وقتی با نشون دادن تصاويری به شدت دلخراش که باعث تحريک احساسات مردم عليه اسرائيل ميشه که مطمئن باشيد اين کار حتماً قصد و هدف های خاصی رو هم دنبال ميکنه! (نکته رقت انگيز جديدی که وجود داره اينه که قبلاً تصاويری از بچه هايی که صدمه و حتی کشته شدند پخش نميشد ولی اخيراً متأسفانه شاهد اصرار بر اين مسئله هستيم که واقعاً اشک آدم درمياد). خوب معلومه که بايد شاهد چنين برخورد های احساسی مردم با اين قضيه باشيم.
حالا به اون چيزايی که اول نوشتم دقت کنيد. اين قوم قريب دو هزار سال سختی کشيده، رنج ديده، بدبختی کشيده، تحقير شده اونم بطور مستقيم از طرف ميسيحيها و مخصوصاً مسلمانها. فکر ميکنيد اين بدبختيا چه نتيجه اي ميتونه رو اين قوم و جماعت بذاره؟ بازم جواب ميدم. کينه و نفرت. کينه و نفرتی که سابقه تاريخی و کهنی داره. طوريکه حتی اين نفرت جزئی از فرهنگشون شده. با يه بار دقت به تصاويری که در اون صحنه هايی از کتک کاريهای اسرائيلی ها با عربا پخش ميشه ميتونيد اين کينه و نفرت عميق رو حس کنيد.(جالبيش اينجاست که نه فقط سربازای اسرائيلی که حتی مردم عاديشون هم تو اين زد و خوردها شرکت ميکنن!) اشتباه نکنيد. قصدم طرفداری از هيچ دولت و قومی نيست. فقط ميخوام بگم که خيلی از عقايدی که داريم فقط نتيجه بازی کردن با احساساتمون بوده. ما خودمون دنبال واقعيت نرفتيم و نگشتيم و فقط به حرف يکسری آدم فرصت طلب که برای تحقق اهدافشون خوب بلدن عواطف و احساسات آدمی رو تحريک کنن بسنده کرديم.

مسئله دوم درباره عقايد دينی و مذهبی، در طول تحصيل از دوره ابتدايی گرفته تا پايان دوره دبيرستان کتابهای دينی، معارف و بينش به شدت افکاری رو به ما تحميل کردن و تو مغزمون فرو کردن و ما اونارو حداقل در همون زمانها چشم بسته قبول ميکرديم(مخصوصاً دوران ابتدايی و راهنمايی). اين مسئله کاملاً جنبه روانشناختی داره. يعنی چيزی که از بچگی در ذهن فرو بره خيلی سخت از ذهن بيرون ميره هر چند تا آخر عمر تناقضات زيادی با اون تعاليم پيدا کنيم. و خواه نا خواه اثرات خودشو بصورت جزم انديشی و تحجر در خيلی از مسائل ميذاره که باعث ميشه دانسته های ما با خرافاتی که واقعاً شرم آوره مخلوط بشه.(درباره دين و مذهب حتماً چيزی خواهم نوشت)

مسئله سوم به مراتب حادتر از اين دوتاست. چند وقت پيش دوست نازنينی لينکی گذاشته بود که به يک وبلاگ ميرسيد. در اون وبلاگ قطعه فيلم کوتاهی که از يکی از دوربينهای درون مسجدی گرفته شده بود پخش ميشد. بعيد نيست اونو ديده باشيد چون حداقل اينجور مسخره بازيا و تبليغات خطرناک به سرعت در اينترنت پخش ميشه. ماجرا از اين قرار بود که آخوندی به محض رسيدن دوربين بهش با دزديدن نگاهش وانمود به گريه کردن ميکنه(چون مراسم عزاداری برقرار بوده) طوريکه ريا بطور واضح در اين مردک مشهود بود. اينکه چرا همچين شخصی دست به چنين حماقتی ميزنه محل سؤاله. ولی چيزی که بيش از حد توجه منو جلب کرد نظراتی بود که ديگران به اين قطعه فيلم احمقانه وارد کرده بودند. در حدود پنجاه نظر از کل نظرات که اونم تقريباً پنجاهتا بود! بدون استثنا فحش، لعنت و بد و بيرا بود اونم نه به اون آخوند ابله بلکه به تمام جماعت روحانيون. نميدونم عقيده شما چيه ولی اين برخورد احساسی و احمقانه که مطمئن باشيد بيشتر به نفع همون جماعته تا به نفع به اصطلاح آزادی خواهان و اصلاحگران، واقعاً فاجعه ست. واقعاً.

مثال و نمونه از اين نوع زياده. ميتونيد به خودتون برگرديد و ببينيد کدوم نظر و عقيده در شما اينچنين بدون اساس و برامده از چيزی غير از عقل و منطقه. در پايان فقط دوباره حرفمو تکرار ميکنم:"يقين بداريد با زلزله اي کعبه ويران خواهد شد. نذاریم که اين زلزله باشه که حقيقت به ما نشون بده، پس هر چه سريعتر کعبه را خود ويران کنيد."

ممنون که وقت گذاشتین

پی نوشت: زیاد شد ولی چرک نویسش از اینم زیادتر بود!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 21:17  توسط سامان  | 

باز اتفاقی افتاد که مرا به انديشيدن واداشت. موردی قديمی. موردی که در گذشته بارها به آن چندان که بايد فکر کرده ام و نکرده ام! درباره اخلاق "نه" گويی. بر همين اساس انسانها را دو دسته ديدم.

دسته اي دارای چنان قدرت، تحکم و استواری روحی و حتی فيزيولوژيکی هستند که به راحتی و رقاص وار به باورهای رايج، تعاريف احمقانه دنيای مدرن، اجبارات پوچ و انسانهای ميان تهی نه اي هولناک ميگويند. و چه بسا خود دست به خلق و نو آوری اخلاقی ميزنند. احتمالاً اين نه گويی بلند و سرور منشانه باعث ناراحتی دسته ديگر ميشود ولی ناراحتی اين دسته از نه گويی ايشان نيست، اشتباه نکنيد. ناراحتی آنها که بهتر بگويم حسادت و عصبانيت آنها از استواری اينان است، از صراحت اينان است. پس نيازی به ترحم کردن نميبينند. اينان همواره شادکامند و در مسير زندگی چه سبک پا ميرقصند.

در مقابل دسته اي ديگر به وضوح در مقابل اين دسته قرار ميگيرند. نه گويی ايشان به حدی کمتر است که واضحتر بگويم، فاقد چنين توانايی هستند. اين دسته همواره در انتخاب خود نقص ميبينند و ترديد دارند، ترديدی کشنده. چه بسا حتی بدانند که انتخابی خبط کرده اند، باز دم بر نمی آورند. چرا؟ چون نه گفتن نياموخته اند. همواره غمگينند. اينها دارای فضيلتی هستند که ظاهر آن فضيلت است، ولی باطن آن اجبار و بيچارگی. همسايه دوستی. اين عده از خود گريزانند. به خود و اندرونه خود راه نيافته اند. هنوز به خود آری نگفته اند. شگفت انگيز است، اينان آری گفتن نيز نميدانند! به همين جهت راهی جز همسايه دوستی نميبينند. تنها راه شادکامی برای آنها همين است. ولی شادکامی اينها کجا شادکامی دسته نخست کجا. ديگران و خدايشان تنها راهشان است. باری چه راه سستی. به راستی همينانند که خنده نميدانند... پس ما را چه کار با ايشان.

پی نوشت: باز گیر دادم به اخلاق (Ethics).

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:20  توسط سامان  | 

ويژگی اخلاقی جالبی در ميان اشراف اصيلتر(و از آن مهمتر: باهوشتر) وجود دارد. اخلاق اين دسته بر خلاف آن دسته از بورژوهايی که مايلند با تقليد منش اشرافی، خود را به آن نزديک نشان دهند(اسنوبها) از آزادی، سادگی، و نو آوری بديعی برخوردار است. اينان چنان به خود و اصالت خود که خاستگاه اخلاق ايشان است باور دارند که نيازی به پيروی از قالبهای کليشه اي رفتاری مورد پذيرش جامعه ندارند. اين رفتارهای بديع، خود الگويی ميشوند برای اسنوبها. گر چه ايشان چنان تقليد بدی ميکنند که رفتارشان به بی تربيتی تعبير ميشود و ذات و ماهيت ايشان را آشکارتر ميکند.

مشابه اين مفهوم را در زندگی امروزی نيز ميبينيم. در مقابل رفتار کليشه اي و کنترل شده و دست به سينه ايستادن حال به هم زن و مؤدب و شمرده سخن گفتن مصنوعی و لبخند بر لب داشتن تهوع آور عده اي، دسته ديگری از نخبگان مشخصاً اصيلتر وجود دارند که نيازی به کنترل رفتار خود نميبينند. رفتار صريح، تند، طعنه آميز و ريشخند زن و گفتار لجام گسيخته و آزادتر، شادتر، و احساسی تر اين عده، نه از ناتوانی ايشان در تقليد از رفتارهای استاندارد و نه در عدم آگاهی ايشان از مقبوليت قراردادی چنين رفتارهايی است، بلکه ريشه در عدم احساس نياز آنان به تقليد از باورهای رايج دارد.

چه باک که چنين رفتارهايی، عده اي ظاهرپرست را خوش نيايد.

پی نوشت 1: بند اول از جلد چهارم از "در جستجوی زمان از دست رفته"(جلد دوم طرف گرمانت) نوشته مارسل پروست است.

پی نوشت 2: قرار بود دير به دير بنويسم، ولی تا اينجا که نشده. به نفع شما. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 20:20  توسط سامان  | 

در تقويم خيلی از کشورها روز هايی وجود دارد که به افتخار بزرگان علم و ادب و... نامگذاری شده اند. مثلاً در لهستان روزی است که به افتخار شيمی دان و فيزيکدان برجسته اين کشور يعنی ماری کوری نام گذاری شده است. يا در کشور آلمان چه بسيار روز هايی هستند که به افتخار رياضيدانان، فيلسوفان و موسيقی دانان برجسته اين خطه نامگذاری شده اند. در ايران نيز اين روز ها که به افتخار بزرگانی همچون سعدی، حافظ، ملاصدرا و ... نامگذاری شده اند وجود دارد. هر چند تا چند سال پيش اين نامگذاريها نبود و به غير از روز های ولادت ا ئمه روز هايی با ويژگی خاص نداشتيم.

و ديگر، روز هايی هستند که در مقام شخص خاصی نيستند بلکه شامل قشری از جامعه ميباشند. از آن جمله روز مادر و پدر و يا شغلهايی مثل روز پرسدار. که اين روزها نيز از ولادت معصومی ناشی شده اند. مثل روز تولد حضرت فاطمه که روز مادر است. هر چند روز جهانی مادر نيز داريم که در ايران اعلام نميشود. از نظر من تمام اين نامگذاريها پسنديده اند. چه زيباست روزی را به مادران اختصاص داده و اينگونه اين مقام ارزنده و رفيع را قدر بدانيم و حداقل از زحمات ايشان در اين روز ويژه قدردانی کنيم. حال آنکه هر روز روز مادر است...!

ولی روز ديگری است که منحصرا در ايران به نيمی از نوع بشر نامگذاری شده است، و آن روز زن است. چرا بايد روزی را به نام زنان نامگذاری کنيم؟ چه چيز آنان را برتر از مردان کرده؟ مسئله سر اين نيست که چرا روزی به نام مرد نداريم! بلکه مسئله سر آن است که مگر زنان نوع خاصی يا بهتر بگويم نوع انحرافی از بشرند که بايد روزی بنام آنان باشد؟ آيا اينگونه به نظر نميرسد که اينکار بيشتر از آن جهت بوده که، در کشوری که به مرد سالاری معروف است، قصد به اصطلاح خر کردن زنان را داشته؟ آن هم با زيرکی هر چه تمامتر يعنی يکی کردن روز مادر و روز زن!

چه اينگونه بوده باشد چه نه، از نظر من اين نامگذاری نه تنها مايه افتخاری نيست که حتی مايه ننگ است. انسان، انسان است. چه مرد چه زن. هيچ برتری زنان بر مردان ندارند و نيز مردان بر زنان. چه کسی حق مقايسه دارد؟ اصلاً چرا مقايسه صورت می گيرد؟ اينکار مطلقاً باطل است.

در ابتدا شايد به نظر رسد وجود چنين روزی حاکی از توجه به مقام والای زنان باشد، ولی با دقت بيشتر اين پندار عکس جلوه ميکند و به نوعی تحقير تبديل ميشود. نميدانم عقيده زنان در اين باره چيست، ولی اگر من زن بودم هرگز چنين چيزی را مايه خوشوقتی خود نميدانستم! چه رسد به اينکه مردی اين روز را به من تبريک بگويد. چه تحقيری...چه تحقيری...

جان کلام آنکه، تعريف کردن يا نام گذاری کردن و کارهايی از اين قبيل نه تنها همیشه در بيان حقيقت موثر نیستند که حتی گاهی اوقات حقيقت را عکس جلوه ميدهند.

روز زن را تبريک ميگويم، نه به زنان بلکه به مردان!!!

پی نوشت: در مورد مقایسه زنان و مردان اگه ناگهان اندیشم گرفت یه چیزی مینویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 21:6  توسط سامان  |