۱. چه اصراری است که به چيز غير فانی دل ببنديم؟ چرا به چيز فانی دل نبنديم؟
۲. چرا به يک چيز دل ببنديم؟ مثلاً بجای دل بستن به يک چيز غیر فانی به پنج چيز فانی دل ببنديم.
۳. چرا به همه چيز دل نبنديم؟
4. امروز به يک چيز دل ببنديم فردا به چيز ديگر، ماه بعد هم به يک چيز ديگر، مگر چه ميشود؟
5. خير، همه چيز فانی نيست. تا زمانی سوژه خود را ادرک ميکند نميتوان گفت فانی است. زمانی هم که سوژه از ميان رفت ( فانی شد!!! ) اصلاً ديگر سوژه اي نمانده که بفهمد فانی شده. پس ميتوان به خود دل بست. چرا به خود دل نبنديم؟
6. چه لزومی دارد که دل ببندیم؟ ( فانی يا غير فانی بودنش را بيخيال )
7. اصلاً چرا دل ببنديم؟ بجايش پا ببنديم يا دست يا سر يا ...
8. چرا دل نکنيم؟
9. شايد خوب جستجو نکرديم و آن چيز غير فانی را نيافتيم؟
10. اصلاً چه لزومی دارد که بگرديم؟ ... نگرديم.
11. چرا تسليم شويم؟
12. تا شماره 1000 ميتوان ادامه داد ...
به اين کار ندارم که به عقيده من تا چه حد اين نگرش غلط است و جز افزايش درد و رنج و نفی زندگی چيزی در بر ندارد. فقط همينقدر بگويم، کسانی که طرفدار چنین سخنانی هستند و به ادعای خويش چيزی برای دل بستن ندارند، چندان راست نمیگویند! چون همواره به يک چيز دل بستگی شديدی دارند و آن گفتن چنين سخنانی است. پس همان بهتر که به سخنانشان دل نبندیم و با یک تکان خود را از چنین چرندیاتی بتکانیم.
پ.ن: لا تطمئن القلوب الا بذکر الله.
با اين احوال چيزی که برای اين هنر باقی ميماند آنقدر هست که آنرا ژرفترين هنرها و هنر اول بنامند. هنری که از نظر من فاصله زيادی با بقيه انواعش دارد. کيست که بتواند تأثيری ژرفی که يک قطعه زيبا بر انسان ميگذارد را انکار کند؟ تأثيری که شايد زيباترين آثار داوينچی و يا دراماتيکترين نوشته های شکسپير هم به پای آن نرسد. چنان تأثيری که ميتواند سازهای مابعدالطبیعه را که مدتها بی صدا مانده يا شکسته بودند را فرضاً در شخصی همچون من که خود را از هر آنچه مابعدالطبيعه است آزاد کرده به ارتعاش درآورد. يا همان حالات معنوی به من دست دهد که مهرداد عزيزم قبلاً به آن اشاره کرده بود.
چیزی را در اولین نوشته این وبلاگ از قلم انداختم:
...و به نام هنر که تحمل سختیه زندگی با آن آسان میشود، به نام موسیقی که عمیقترین آنهاست و زندگی بدون آن اشتباه است...
وقتی دبیرستان بودم، هر سال کتابی با عنوان "احکام راه سبز" به زور به ما ميدادند. کتابی کامل درباره احکام شرعی. از تمام مزخرفاتی که تو اون کتاب بود يک قسمتشو هرگز فراموش نميکنم. قسمتی که به احکام موسيقی و نوازندگی پرداخته بود. در اون بخش بعد از کلی کش و قوس و سعی در فهماندن حکم موسيقی از نظر شرع، رهبر انقلاب اسلامی تير خلاص را زده بودند. از قول وی چنين نوشته بود: «آموزش موسيقی و نوازندگی موجب انحراف است و بطور کلی ترويج موسيقی با اهداف عاليه اسلامی منافات دارد.» همانطور که واضح است هيچ نوع خاصی از موسيقی مد نظر ايشان نبوده و به کل تمام انواع موسيقی و اصلاً ذات موسيقی را مردود و باعث فساد دانسته اند. همين بس که در ادامه از قول ايشان چنين آمده بود: «پخش موسيقی در راديو و تلويزيون دليل بر حلال بودن آن نيست.»!!!
نتيجه آنکه ...
پ.ن 1: کيست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ "جبران خليل جبران"
پ.ن 2: يادمه چهار شنبه سوری ها کلی آتاشغال برا سوزوندن داشتيم!
پ.ن 3: من دلم به اندازه يک ابر ميگيرد ...
سرتان را بيش از اين درد نياورم، فقط ميخواستم اين نکته را خاطر نشان کنم که چه چيزها يی که به شما مطلقاً ربطی ندارد ولی شما...........اوه...مرا ببخشيد، لحظه اي فراموش کردم که از اینجا به بعدش دیگر به من هيچ ربطی ندارد!
خنده های بلند، بزک کردن صورت اعم از تراشيدن ريش و سيخ کردن مو و موارد ديگری که شما بهتر از من ميدانيد، نيز دقيقاً همان جلب توجه گونۀ خاصی از حيوان به نام انسان است. فکر نميکنم بلند خنديدن در جمع همواره اتفاقی و بدون قصد برای جلب نمودن توجه جنس مخالف باشد که حتی اکثر اوقات قصد دقيقاً همين است! و همانند آن آرايش صورت و رسيدن به ظاهر. آيا اين اعمال که به گفته عده اي پست و احمقانه است و البته موفقيت آميز نیز، محل ايراد میباشد؟ از نظر من خير...ولی مطمئنم که ميدانيد روشهای ديگری که تنها مخصوص نوع انسان است نيز وجود دارد.
پ.ن: آه! من گاهی اوقات دچار توهم ميشوم...
نميدانم دليل شکل گيری اين دوستيها و اين روابط چه بوده، ولی هر چه بوده اتفاقی بس فرخنده برای من بوده است. به داشتن چنين دوستانی به خود افتخار ميکنم و دستشان را صميمانه ميبوسم. ؛)
در مقابل اين عکس العملهای سفيهانه، افراد باهوشتر جامعه افکار و انديشه های خود را در قالب شوخی و طنز ريخته و به کمک آن سعی در بيان انديشه ها، انتقادات و مطالب خود ميکنند. يعنی در عين حالی که چيز خنده داری ميگويند فکر و عقيده خود را نيز بيان ميدارند. اين افراد باهوش...ولی کمی صبر کنيد!...اين عده به اصطلاح باهوشتر خود دچار خيالات شده اند! چون فراموش کرده اند ديگران کم هوشتر و نفهمتر از آنند که به عمق شوخيهای آنان پی ببرند...افسوس...
پ.ن۱: چشم به راه درمان سفاهت سفیهان بودن سفیهانه است. "گوته"
پ.ن۲: من حالم گرفته میشود وقتی ...
هيچ اعتراضی نيست. مطلقاً. اينا خيلی طبيعيه. ولی به خودمونم دقت کنيم. فکر کنيم ببينيم به چه کسی بايد اول از همه فحش داد؟ يه لحظه، فقط يه لحظه فکر کنيد روزانه باعث درد و رنجش چند نفر ميشيم فقط برای بالا رفتن هر چيز مزخرفی به اسم اعتبار، قدرت يا از اينجور چيزا. چند بار حق آدما رو ضايع کرديم. چند بار بقيه رو به هيچ تبدیل کردیم. عقده هامونو چطوری سر بقیه خالی کرديم. ببينيم چطوری با پخش يه فيلم به راحتی باعث رسوايی آدما ميشيم، باعث نابوديشون ميشيم. دروغ نگيم، تا حالا چند بار بخاطر هدفهامون بقيه رو وسيله قرار داديم؟ چقدر خونخوار بودیم، گرگ بودیم؟ شده وقتی به همه ميگيم خودخواه يه نگاه بندازيم ببينيم که ما هم کمی از اون نمياريم؟ تا حالا کسی رو بدون اينکه تلافيشو يه جوری سرش در نياريم بخشيديم؟ نه معلومه که نمیتونیم ببخشیم...
خب یکی بگه انسانیت یعنی چی؟ انسانيت فقط شده گريه کردن برا اين و اون، هر که بهتر بگرید، انسانتر...اشک تمساح، اين است انسانيت ما...چه مايه افتخاری...!
حال در مورد اين همه تمسخر و تحقیر زنان توسط مردان چه ميتوان گفت؟؟؟ پديده اي که در طول تاريخ همواره بوده است. پدیده ای که شاید فقط جنبه طنز دارد و نه جنبه حقیقی...!
* * *
انسان خيلی چيزا رو خراب کرده. اصلاً بخش اعظم کار انسان خراب کردن بوده. ميپرسين چيا رو؟ خيلی از چيزايی که نميدونستيم چی ان ولی ميخواستيم که بدونيم. چيزايی که کاش سعی نميکرديم بدونيم. چيزايی که شايد اختراع کرديم. چيزايی که ماهيتشون طوری بود که گير دادن بهشون باعث پژمرده شدنشون شد.مثل خدا، عشق، زندگی،... ميپرسين با چی اينارو خراب کرديم؟ با همون چيزی که خيلی به وجودش افتخار ميکنيم. همون چيزی که باعث غرورمون شده. همون چيزی که باعث شد همه چيو از بالا نگاه کنيم. همون چيزی که فکر کرديم ميتونيم باهاش همه چيو بفهميم. همون چيزی که به خيال خودمون باعث برتری ما از بقيه موجودات شده. با تعريف کردن. با عقلی و اخلاقی کردن!
يکی پرسيد خدا چيه؟ يکی گفت اينه، اون يکی گفت اونه، يکی گفت اصلاً هيچکدوم بابا. يکی پرسيد چطوريه؟ يکی گفت خوبه، يکی گفت آره بابا بايد بچه باحال باشه، يکی گفت بدجنسه. خلاصه به خيال خودمون دونسته هامونو ريختيم رو هم که بريم دنبالش. اونايی که احمق و ترسو بودن برا اينکه رسوا نشن گفتن پيداش کرديم، اون زرنگا و جسورترا که احمقتر از ترسوها بودن(!) گفتن نچ...نيست که نيست. اونايی هم که پيداش کردن هيچی نگفتن اگر هم گفتن کسی نفهميد چی میگن. گفتيم اصلاً گور باباش، واقعاً هم گور باباش. نتيجه اين شد که طفل معصوم مرد. يکی پرسيد عشق چيه؟ يکی گفت اينطوريه، اون يکی گفت اونطوريه، يکی گفت خوبه، يکی گفت خوشگله، يکی گفت مبدأش زشته ( تو روحش ). کل معلوماتمونو ريختيم رو هم رفتيم دنبالش. چی شد؟ نه مثل اينکه، اينم پيدا نشد. چرا؟ چون خيال کرديم ميدونيم چيه. خاک بر سرمون اين يکی هم تباه کرديم، خراب کرديم. در حسرتش مونديم برا همينم يکسريها که جو گير بودن هر ديوونگيو گفتن عشق. يکسری هم گفتن گور باباش. اونا که بيخيالش شدن اتفاقاً عاشق شدن! حالا يکی به زندگی گير داد؟ نه ديگه اين يکيرو بيخيال شين. ولی ما عوضيها بازم گير داديم. گفتيم سخته، زشته، بده، نامرديه، مزخرفه ( که اين حرفا مزخرفه ). بعضی هامونم که در اوج خوشبينی بوديم گفتيم همه چيزش خوبه، اصلاً کلی نازه، خيلی باحاله افسوس که با اين حرفا هم داشتيم خرابش ميکرديم. بعضی ها هم برا اينکه از قافله عقب نمونن گفتن هيچکدوم، اصلاً هيچی نيست ( اتفاقاً اينا چيز زياد بدی هم نگفتن! ). خلاصه اينم به فنا داديم. غم و اندوه همرو گرفت. همه گفتن "نه". همه گفتن "چه فايده". همه گفتن "کاش زودتر بريم". آهان...ايول...اينجا خنده کارسازه. خنده به دادمون ميرسه. ولی صبر کن ببينم...ای دل غافل به خنده هم کم کم بدبين شديم. به اينم داريم گير ميديم. به نازترين چيزايی که داريم. به چيزی که اصلاً برا همين گرفتاريها اختراعش کرديم داریم گير ميديم. گفتيم خنده واقعی کجاست؟ خنده بی ريا کجاست؟ گفتيم خندۀ بد خندۀ خوب ( داره حالم بهم ميخوره ) بعدش گفتيم خندۀ خوب که عمرا نداريم. به اونايی که ميخنديدن بدبين شديم. چرا؟ خداییش نميدونم. ولی هنوزم اين يکی زيادم خراب نشده. ولی نشانه های خشکسالی همه جا ديده ميشه. اين موجود نازنينو نذاريم پژمرده شه.
به همه چی گير داديم. به چيزايی که در توان دونستنشون اون طوری که خودمون اختراع کرديم نبوديم، ولی فکر کرديم که هستيم. اونارو تو قفس کرديم، ثابتشون کرديم. سست شدن، خراب شدن. چيزايی که بايد آزاد و رها ميبودن. پس آزادشون کنيم.
* * *
بخندين، هميشه گفتم. به اونايی که دوستشون دارم بارها گفتم. بهش کار نداشته باشيم فقط بخنديم. به همه چی. به اين مزخرفاتی که نوشتم. به قول چخوف وقتی اشک تو چشمامونه هم لبخند بزنيم...بلند و بلند تر بخنديم...خنده را بايد حفظ کرد.
تمام.
- آيا فهميده شدم؟؟؟
- ...نه...!
- پس بريم سر درسو بحثمون...!
شباهتی است بين اينها و آنچه که گفته اند او گفته: "من خدای تو هستم و تو نبايد خدايان ديگر را شريک من قرار دهی!". . . براستی با اين خدای عاشق چه بايد کرد؟
2. شروع پاييز مصادفه با کار بيشتر، درس و مدرسه و در کل چه بخوايم چه نخوايم سرمون گرم ميشه. يعنی کمتر وقت ميشه به زخمهای کهنه و قديمی (؟؟) خود برسيم. خودمونو يه جورايی فراموش ميکنيم، فرار ميکنيم - آنکه دنبال شادمانی ميدود، شادمان نيست...
3. مشاهده افتادن يک برگ خشک شده از شاخه درختان، خش خش برگها زير پا، وزش باد از لابلای درختان و . . . فصل پاييز دنيای الهامات شاعرانه - غم و اندوه مهمترين مايه شعر دوره جديد...
در آخرين روزای شهريور تو کوچه و خيابون، تو خيلی از وبلاگ ها ميشنوم و ميخونم که همه بلأخص هم سن و سالهای خودم پاييز دوست دارن و بی صبرانه منتظرشن...
پی نوشت۱: اين نوشته نه به پاييز ربط داره و نه به اونايی که فصل مورد علاقشون پاييزه!
پی نوشت۲: پاییز بهترین فصل برای خندیدن.
پی نوشت۳: من شخصا بهار بیشتر دوست دارم.
چيزی که در اغلب سريالها و فيلمهای ايرانی ديده ميشه نوعی تفکر برامده از تحجره که نمود آن بصورت تبليغ برخی مفاهيم همچون تعريف آدمهای خوب و بد، زندگی خوب و بد، اخلاق خوب و... در مياد. اين طرز تفکر حالتهای غير از اين تعارف را بصورت مستقيم يا غير مستقيم مردود اعلام ميکنه. مثلاً در سريالی زنی که نقش مثبت و اصطلاحاً خوبو بازی ميکنه کسيه که چادريه، نماز ميخونه، دعا ميکنه،... و مرد خوب نيز بصورت مردی ريشو ظاهر ميشه! و کلاً هر آدمی که اين ويژگيها رو نداشته باشه يا کمتر داشته باشه يا آدم بديه و يا آدم بدبختيه و يا آدم نفهمیه! سريالها و فيلمها تنها نمونه زنده و مشخص ( هر چند شاید ساده لوحانه ) اين طرز تفکره وگرنه هر جا رو نگاه ميکنی نشانه هايی از اين تفکر ديده ميشه، از نظام آموزشی گرفته تا برخی قوانین حاکم.
اين طرز تفکر که در آن القا کردن يک سری مفاهيم تعريف شدۀ بدون تغيير و مطلق در رأس آن قرار دارد از طرف کژانديشان و يا به قول نيچه همان مگسان بازار تبليغ ميشه و هدفی جز يکسان سازی و دادن نظمی دلخواه به انسانهای جامعه که بر پايه تأمين منافع شخصی همانهاست ندارد.
به نظرم اين تفکر بيشتر شبيه تربيت کردن حيوانات ميماند...پس اگر مارا حيوان ميپندارند چرا رم نکنيم؟
اصل بنيادی فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه میشه که زندگی بد را نميتوان خوب زيست. مثالی بزنم، وقتی هوا بد است کسی نميتواند(ادعا کند) هوای خوب تنفس(می)کند. جايی که هوا بد است، هوا بد است و بزرگترين دروغ اينه که بگی حال من خوبه چون بلدم خوب نفس بکشم.
در ميانه های طيفی که در قسمت قبل توصيف شد که البته از دست نوشته های دوران جوانی گئورگ لوکاچ اقتباس شده بود يک منطق حکم ميراند و بس: منطق مصالحه. در کشاکش براوردن نياز ها و تحقق بخشيدن به ارزش ها ( يعنی خيالهای بلندی که از تفکر ميزايد ) مدام تن به مصالحه ميدهيم. در اين ميانه ولی يک معيار هست که يک ريز در گوشمان ميخواند که تا چه حد گوش به نياز بسپاريم و تا کجا دل به آرمان بدهيم و متناظرا تا چه پايه از نياز چشم پوشيم و چه مايه پای روی ارزش بگذاريم: آن معيار چيزی نيست جز نياز به زنده ماندن.پس اگر دقت کنيد، منطق مصالحه آدمی را به سمت نوع اول زندگی ميکشد.
در مقابل اين نياز، فريبنده ترين ميل آدمی ايستاده: ميل به آزادی، به آزادی وجدان. منطق ميل بر خلاف منطق نياز آدمی را به سر ديگر طيف ميبرد، به سمت تراژدی. هنگامی که از تو ميخواهند به گناه نکرده اعتراف کنی - يعنی گور بابای وجدان - و در عوض ، زنده بمانی که همانا نياز طبيعی همه ماست، لازم نيست زياد فکر کنيد، همين که از اين کار بيهوده ( فکر کردن را ميگويم ) برداری، منطق مصالحه ترتيب همه چيز را ميدهد، اين يعنی در هوای بد هم ميتوان نفس کشيد ( خوب و بدش را بی خيال )، مگر ما زندگان جز اين ميکنيم...
آزادی وجدان در اکثر قريب به اتفاق موارد ثمری جز افزايش رنج ندارد. يا به قول داستايفسکی: "برای آدمی هيچ چيز فريبنده تر از آزادی وجدان نيست، و در عين حال هيچ چيز هم مايه رنجی بيشتر از آن نيست."
زندگی مثل يک طيف ميماند. در يک سر اين طيف زندگی روزمره قرار دارد و در سر ديگر آن بخشی که وجه تمايز انسان و حيوان است قرار دارد، يعنی تنش ها و کنش هايی که از تفکر و انتخاب برميخيزند. در جاييکه زندگی روزمره قرار دارد آدمی فقط به براوردن نياز ها ميپردازد، يا اگه بهتر بگم نياز ها به براوردن آدم! يعنی اين نياز ها هستند که بر ما چيره میشوند. و در بالاترين اين نياز ها غريزه بقا، يعنی به هر قيمتی که شده زنده بمانيم. اينجا چند قدمی بيشتر تا حيوان شدن نمانده. در طرف ديگر اين طيف همانطور که گفتم درست در نقطه مقابل سر ديگر قرار دارد يعنی همان تنش و کنش های ناشی از تفکر و انتخاب. شايد بتوان گفت که برترين قسمت اين سر طيف همان زمانی است که زندگی روزمره و غرق در نياز ها فدای ارزش های انسانی ميشود یعنی وقوع تراژدی. اين قسمت تأثير عميقی تا کنون بر آدمی نهاده تا جاييکه عاليترين ادبيات جهان ادبيات تراژيک است. جاهاييکه قهرمان از جان خود برای تحقق ارزشهای انسانی ميگذرد و خود را فدا ميکند. پس در انتهای اين سر طيف جايی است که آری گفتن به اصل زندگی انسانی در گرو نه گفتن به زندگی مقهور نياز هاست. لحظه هايی که تصديق حقيقت حيات به بهای مرگ تمام ميشود.
عجله نکنید، ادامه داره...!
در اين نوشته ميخوام درباره عقايد خرافی و احساسی که متأسفانه در جامعه ما تا مغز استخوان رسوخ کرده بپردازم و با بررسی چند مسأله شما رو به داوری فرا بخونم. امیدوارم حجم بالای نوشته عذاب آور نباشه.
مسئله اول درباره قوم يهود و اسرائيل، "تاريخ قوم يهود از زمان در بدری به بعد، از قسمتهای حماسی تاريخ اروپاست. پس از آنکه روميان در سال 70 مسيحی اورشليم را گرفتند، قوم يهود از خانه مسکونی خود رانده شدند و از راه بازرگانی و گريز، در ميان تمام اقوام جهان و قطعات عالم پراکنده گشتند. پيروان مذاهب بزرگ-مسيحيت و اسلام-که کتب مقدس و داستانهای آنان از يهود مايه گرفته بود. اين قوم را زير شکنجه گرفتند و دست به کشتار آنان زدند. طريقه فئودال آنان را از تملک اراضی محروم ساخت. جامعه اصناف و پيشه وران، آنان را از پرداختن به صنعت منع کرد. در محله های مخصوص که لبريز از جميعت بود محصور شدند و هر آن در تعقيب بودند. مردم با آنان بدرفتاری ميکردند و شاهان امولشان را تصاحب می نمودند. از جوامع نفی و اخراج ميشدند و دائم مذمت و دشنام می شنيدند. با همه اين احوال ريشه، فرهنگ، نژاد و وحدت خود را به طرز عجيبی حفظ کردند. و در هر زمينه اي برای خود شهرت و افتخار کسب کردند. و پس از دو هزار سال سرگردانی با پيروزی به خانه قديمی و فراموش نشدنی خود برگشتند. کدام درام ميتواند در فراونی درد و رنج با يهود برابری کند؟ کدام داستان خيالی ميتواند با اين داستان حقيقی برابری کند؟" (تاريخ فلسفه، نوشته ويل دورانت، فصل 4).
با اين تفاسير حالا برگرديم به زمان خودمون و در جامعه ايرانی. سؤالی که مطرح ميشه اينه که، چرا ما انقدر از اسرائيلی ها متنفريم و دائم در حال فحش دادن هستيم؟ چه دليلی داره؟ من جواب ميدم. تمام اين دشمنيها و لعنت کردنها همش از روی احساسات و برخورد احساسی ما با قضيه ست. ببينيد، وقتی در تلويزيون، روزنامه ها و مجلات و غيره عکس هايی از کشتار اعراب و مسلمانان به دست اسرائيلی ها پخش ميشه، وقتی از همون زمانی که حرف زدن ياد گرفتيم تو دهنمون "مرگ بر اسرائيل" انداختن، وقتی با نشون دادن تصاويری به شدت دلخراش که باعث تحريک احساسات مردم عليه اسرائيل ميشه که مطمئن باشيد اين کار حتماً قصد و هدف های خاصی رو هم دنبال ميکنه! (نکته رقت انگيز جديدی که وجود داره اينه که قبلاً تصاويری از بچه هايی که صدمه و حتی کشته شدند پخش نميشد ولی اخيراً متأسفانه شاهد اصرار بر اين مسئله هستيم که واقعاً اشک آدم درمياد). خوب معلومه که بايد شاهد چنين برخورد های احساسی مردم با اين قضيه باشيم.
حالا به اون چيزايی که اول نوشتم دقت کنيد. اين قوم قريب دو هزار سال سختی کشيده، رنج ديده، بدبختی کشيده، تحقير شده اونم بطور مستقيم از طرف ميسيحيها و مخصوصاً مسلمانها. فکر ميکنيد اين بدبختيا چه نتيجه اي ميتونه رو اين قوم و جماعت بذاره؟ بازم جواب ميدم. کينه و نفرت. کينه و نفرتی که سابقه تاريخی و کهنی داره. طوريکه حتی اين نفرت جزئی از فرهنگشون شده. با يه بار دقت به تصاويری که در اون صحنه هايی از کتک کاريهای اسرائيلی ها با عربا پخش ميشه ميتونيد اين کينه و نفرت عميق رو حس کنيد.(جالبيش اينجاست که نه فقط سربازای اسرائيلی که حتی مردم عاديشون هم تو اين زد و خوردها شرکت ميکنن!) اشتباه نکنيد. قصدم طرفداری از هيچ دولت و قومی نيست. فقط ميخوام بگم که خيلی از عقايدی که داريم فقط نتيجه بازی کردن با احساساتمون بوده. ما خودمون دنبال واقعيت نرفتيم و نگشتيم و فقط به حرف يکسری آدم فرصت طلب که برای تحقق اهدافشون خوب بلدن عواطف و احساسات آدمی رو تحريک کنن بسنده کرديم.
مسئله دوم درباره عقايد دينی و مذهبی، در طول تحصيل از دوره ابتدايی گرفته تا پايان دوره دبيرستان کتابهای دينی، معارف و بينش به شدت افکاری رو به ما تحميل کردن و تو مغزمون فرو کردن و ما اونارو حداقل در همون زمانها چشم بسته قبول ميکرديم(مخصوصاً دوران ابتدايی و راهنمايی). اين مسئله کاملاً جنبه روانشناختی داره. يعنی چيزی که از بچگی در ذهن فرو بره خيلی سخت از ذهن بيرون ميره هر چند تا آخر عمر تناقضات زيادی با اون تعاليم پيدا کنيم. و خواه نا خواه اثرات خودشو بصورت جزم انديشی و تحجر در خيلی از مسائل ميذاره که باعث ميشه دانسته های ما با خرافاتی که واقعاً شرم آوره مخلوط بشه.(درباره دين و مذهب حتماً چيزی خواهم نوشت)
مسئله سوم به مراتب حادتر از اين دوتاست. چند وقت پيش دوست نازنينی لينکی گذاشته بود که به يک وبلاگ ميرسيد. در اون وبلاگ قطعه فيلم کوتاهی که از يکی از دوربينهای درون مسجدی گرفته شده بود پخش ميشد. بعيد نيست اونو ديده باشيد چون حداقل اينجور مسخره بازيا و تبليغات خطرناک به سرعت در اينترنت پخش ميشه. ماجرا از اين قرار بود که آخوندی به محض رسيدن دوربين بهش با دزديدن نگاهش وانمود به گريه کردن ميکنه(چون مراسم عزاداری برقرار بوده) طوريکه ريا بطور واضح در اين مردک مشهود بود. اينکه چرا همچين شخصی دست به چنين حماقتی ميزنه محل سؤاله. ولی چيزی که بيش از حد توجه منو جلب کرد نظراتی بود که ديگران به اين قطعه فيلم احمقانه وارد کرده بودند. در حدود پنجاه نظر از کل نظرات که اونم تقريباً پنجاهتا بود! بدون استثنا فحش، لعنت و بد و بيرا بود اونم نه به اون آخوند ابله بلکه به تمام جماعت روحانيون. نميدونم عقيده شما چيه ولی اين برخورد احساسی و احمقانه که مطمئن باشيد بيشتر به نفع همون جماعته تا به نفع به اصطلاح آزادی خواهان و اصلاحگران، واقعاً فاجعه ست. واقعاً.
مثال و نمونه از اين نوع زياده. ميتونيد به خودتون برگرديد و ببينيد کدوم نظر و عقيده در شما اينچنين بدون اساس و برامده از چيزی غير از عقل و منطقه. در پايان فقط دوباره حرفمو تکرار ميکنم:"يقين بداريد با زلزله اي کعبه ويران خواهد شد. نذاریم که اين زلزله باشه که حقيقت به ما نشون بده، پس هر چه سريعتر کعبه را خود ويران کنيد."
ممنون که وقت گذاشتین
پی نوشت: زیاد شد ولی چرک نویسش از اینم زیادتر بود!باز اتفاقی افتاد که مرا به انديشيدن واداشت. موردی قديمی. موردی که در گذشته بارها به آن چندان که بايد فکر کرده ام و نکرده ام! درباره اخلاق "نه" گويی. بر همين اساس انسانها را دو دسته ديدم.
دسته اي دارای چنان قدرت، تحکم و استواری روحی و حتی فيزيولوژيکی هستند که به راحتی و رقاص وار به باورهای رايج، تعاريف احمقانه دنيای مدرن، اجبارات پوچ و انسانهای ميان تهی نه اي هولناک ميگويند. و چه بسا خود دست به خلق و نو آوری اخلاقی ميزنند. احتمالاً اين نه گويی بلند و سرور منشانه باعث ناراحتی دسته ديگر ميشود ولی ناراحتی اين دسته از نه گويی ايشان نيست، اشتباه نکنيد. ناراحتی آنها که بهتر بگويم حسادت و عصبانيت آنها از استواری اينان است، از صراحت اينان است. پس نيازی به ترحم کردن نميبينند. اينان همواره شادکامند و در مسير زندگی چه سبک پا ميرقصند.
در مقابل دسته اي ديگر به وضوح در مقابل اين دسته قرار ميگيرند. نه گويی ايشان به حدی کمتر است که واضحتر بگويم، فاقد چنين توانايی هستند. اين دسته همواره در انتخاب خود نقص ميبينند و ترديد دارند، ترديدی کشنده. چه بسا حتی بدانند که انتخابی خبط کرده اند، باز دم بر نمی آورند. چرا؟ چون نه گفتن نياموخته اند. همواره غمگينند. اينها دارای فضيلتی هستند که ظاهر آن فضيلت است، ولی باطن آن اجبار و بيچارگی. همسايه دوستی. اين عده از خود گريزانند. به خود و اندرونه خود راه نيافته اند. هنوز به خود آری نگفته اند. شگفت انگيز است، اينان آری گفتن نيز نميدانند! به همين جهت راهی جز همسايه دوستی نميبينند. تنها راه شادکامی برای آنها همين است. ولی شادکامی اينها کجا شادکامی دسته نخست کجا. ديگران و خدايشان تنها راهشان است. باری چه راه سستی. به راستی همينانند که خنده نميدانند... پس ما را چه کار با ايشان.
پی نوشت: باز گیر دادم به اخلاق (Ethics).
ويژگی اخلاقی جالبی در ميان اشراف اصيلتر(و از آن مهمتر: باهوشتر) وجود دارد. اخلاق اين دسته بر خلاف آن دسته از بورژوهايی که مايلند با تقليد منش اشرافی، خود را به آن نزديک نشان دهند(اسنوبها) از آزادی، سادگی، و نو آوری بديعی برخوردار است. اينان چنان به خود و اصالت خود که خاستگاه اخلاق ايشان است باور دارند که نيازی به پيروی از قالبهای کليشه اي رفتاری مورد پذيرش جامعه ندارند. اين رفتارهای بديع، خود الگويی ميشوند برای اسنوبها. گر چه ايشان چنان تقليد بدی ميکنند که رفتارشان به بی تربيتی تعبير ميشود و ذات و ماهيت ايشان را آشکارتر ميکند.
مشابه اين مفهوم را در زندگی امروزی نيز ميبينيم. در مقابل رفتار کليشه اي و کنترل شده و دست به سينه ايستادن حال به هم زن و مؤدب و شمرده سخن گفتن مصنوعی و لبخند بر لب داشتن تهوع آور عده اي، دسته ديگری از نخبگان مشخصاً اصيلتر وجود دارند که نيازی به کنترل رفتار خود نميبينند. رفتار صريح، تند، طعنه آميز و ريشخند زن و گفتار لجام گسيخته و آزادتر، شادتر، و احساسی تر اين عده، نه از ناتوانی ايشان در تقليد از رفتارهای استاندارد و نه در عدم آگاهی ايشان از مقبوليت قراردادی چنين رفتارهايی است، بلکه ريشه در عدم احساس نياز آنان به تقليد از باورهای رايج دارد.
چه باک که چنين رفتارهايی، عده اي ظاهرپرست را خوش نيايد.
پی نوشت 1: بند اول از جلد چهارم از "در جستجوی زمان از دست رفته"(جلد دوم طرف گرمانت) نوشته مارسل پروست است.
پی نوشت 2: قرار بود دير به دير بنويسم، ولی تا اينجا که نشده. به نفع شما.در تقويم خيلی از کشورها روز هايی وجود دارد که به افتخار بزرگان علم و ادب و... نامگذاری شده اند. مثلاً در لهستان روزی است که به افتخار شيمی دان و فيزيکدان برجسته اين کشور يعنی ماری کوری نام گذاری شده است. يا در کشور آلمان چه بسيار روز هايی هستند که به افتخار رياضيدانان، فيلسوفان و موسيقی دانان برجسته اين خطه نامگذاری شده اند. در ايران نيز اين روز ها که به افتخار بزرگانی همچون سعدی، حافظ، ملاصدرا و ... نامگذاری شده اند وجود دارد. هر چند تا چند سال پيش اين نامگذاريها نبود و به غير از روز های ولادت ا ئمه روز هايی با ويژگی خاص نداشتيم.
و ديگر، روز هايی هستند که در مقام شخص خاصی نيستند بلکه شامل قشری از جامعه ميباشند. از آن جمله روز مادر و پدر و يا شغلهايی مثل روز پرسدار. که اين روزها نيز از ولادت معصومی ناشی شده اند. مثل روز تولد حضرت فاطمه که روز مادر است. هر چند روز جهانی مادر نيز داريم که در ايران اعلام نميشود. از نظر من تمام اين نامگذاريها پسنديده اند. چه زيباست روزی را به مادران اختصاص داده و اينگونه اين مقام ارزنده و رفيع را قدر بدانيم و حداقل از زحمات ايشان در اين روز ويژه قدردانی کنيم. حال آنکه هر روز روز مادر است...!
ولی روز ديگری است که منحصرا در ايران به نيمی از نوع بشر نامگذاری شده است، و آن روز زن است. چرا بايد روزی را به نام زنان نامگذاری کنيم؟ چه چيز آنان را برتر از مردان کرده؟ مسئله سر اين نيست که چرا روزی به نام مرد نداريم! بلکه مسئله سر آن است که مگر زنان نوع خاصی يا بهتر بگويم نوع انحرافی از بشرند که بايد روزی بنام آنان باشد؟ آيا اينگونه به نظر نميرسد که اينکار بيشتر از آن جهت بوده که، در کشوری که به مرد سالاری معروف است، قصد به اصطلاح خر کردن زنان را داشته؟ آن هم با زيرکی هر چه تمامتر يعنی يکی کردن روز مادر و روز زن!
چه اينگونه بوده باشد چه نه، از نظر من اين نامگذاری نه تنها مايه افتخاری نيست که حتی مايه ننگ است. انسان، انسان است. چه مرد چه زن. هيچ برتری زنان بر مردان ندارند و نيز مردان بر زنان. چه کسی حق مقايسه دارد؟ اصلاً چرا مقايسه صورت می گيرد؟ اينکار مطلقاً باطل است.
در ابتدا شايد به نظر رسد وجود چنين روزی حاکی از توجه به مقام والای زنان باشد، ولی با دقت بيشتر اين پندار عکس جلوه ميکند و به نوعی تحقير تبديل ميشود. نميدانم عقيده زنان در اين باره چيست، ولی اگر من زن بودم هرگز چنين چيزی را مايه خوشوقتی خود نميدانستم! چه رسد به اينکه مردی اين روز را به من تبريک بگويد. چه تحقيری...چه تحقيری...
جان کلام آنکه، تعريف کردن يا نام گذاری کردن و کارهايی از اين قبيل نه تنها همیشه در بيان حقيقت موثر نیستند که حتی گاهی اوقات حقيقت را عکس جلوه ميدهند.
روز زن را تبريک ميگويم، نه به زنان بلکه به مردان!!!
پی نوشت: در مورد مقایسه زنان و مردان اگه ناگهان اندیشم گرفت یه چیزی مینویسم.