باز اتفاقی افتاد که مرا به انديشيدن واداشت. موردی قديمی. موردی که در گذشته بارها به آن چندان که بايد فکر کرده ام و نکرده ام! درباره اخلاق "نه" گويی. بر همين اساس انسانها را دو دسته ديدم.
دسته اي دارای چنان قدرت، تحکم و استواری روحی و حتی فيزيولوژيکی هستند که به راحتی و رقاص وار به باورهای رايج، تعاريف احمقانه دنيای مدرن، اجبارات پوچ و انسانهای ميان تهی نه اي هولناک ميگويند. و چه بسا خود دست به خلق و نو آوری اخلاقی ميزنند. احتمالاً اين نه گويی بلند و سرور منشانه باعث ناراحتی دسته ديگر ميشود ولی ناراحتی اين دسته از نه گويی ايشان نيست، اشتباه نکنيد. ناراحتی آنها که بهتر بگويم حسادت و عصبانيت آنها از استواری اينان است، از صراحت اينان است. پس نيازی به ترحم کردن نميبينند. اينان همواره شادکامند و در مسير زندگی چه سبک پا ميرقصند.
در مقابل دسته اي ديگر به وضوح در مقابل اين دسته قرار ميگيرند. نه گويی ايشان به حدی کمتر است که واضحتر بگويم، فاقد چنين توانايی هستند. اين دسته همواره در انتخاب خود نقص ميبينند و ترديد دارند، ترديدی کشنده. چه بسا حتی بدانند که انتخابی خبط کرده اند، باز دم بر نمی آورند. چرا؟ چون نه گفتن نياموخته اند. همواره غمگينند. اينها دارای فضيلتی هستند که ظاهر آن فضيلت است، ولی باطن آن اجبار و بيچارگی. همسايه دوستی. اين عده از خود گريزانند. به خود و اندرونه خود راه نيافته اند. هنوز به خود آری نگفته اند. شگفت انگيز است، اينان آری گفتن نيز نميدانند! به همين جهت راهی جز همسايه دوستی نميبينند. تنها راه شادکامی برای آنها همين است. ولی شادکامی اينها کجا شادکامی دسته نخست کجا. ديگران و خدايشان تنها راهشان است. باری چه راه سستی. به راستی همينانند که خنده نميدانند... پس ما را چه کار با ايشان.
پی نوشت: باز گیر دادم به اخلاق (Ethics).