<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ناگهان اندیشه</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 05 Feb 2007 18:26:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اسباب کشی برا تنوع</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>دیگه حال و حوصله اینجارو ندارم. رفتم &lt;A href=&quot;http://sudenli.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Feb 2007 18:26:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاریکاتور</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i3.tinypic.com/2mzcz7p.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt; </description>
<pubDate>Mon, 05 Feb 2007 16:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان پرده هفتم</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>دوستی عقیده ام را نسبت به شخصی جویا شد. گفتم:&quot;ایشان شخصی محترم، بافکر و بزرگواری هستند.&quot; گفت:&quot;جالبه! چون ایشان چنین عقیده ای نسبت به شما ندارند.&quot; گفتم:&quot;آه بله، احتمالا ما هر دو سخت در اشتباهیم.&quot; </description>
<pubDate>Sat, 03 Feb 2007 19:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خودتکانی</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>اينو يه جا خوندم: «همه چيز فانی است، نميتوان به چيزی دل بست.» 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱. چه اصراری است که به چيز غير فانی دل ببنديم؟ چرا به چيز فانی دل نبنديم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. چرا به يک چيز دل ببنديم؟ مثلاً بجای دل بستن به يک چيز غیر&amp;nbsp;فانی به پنج چيز&amp;nbsp;فانی دل ببنديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. چرا به همه چيز دل نبنديم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4. امروز به يک چيز دل ببنديم فردا به چيز ديگر، ماه بعد هم به يک چيز ديگر، مگر چه ميشود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5. خير، همه چيز فانی نيست. تا زمانی سوژه خود را ادرک ميکند نميتوان گفت فانی است. زمانی هم که سوژه از ميان رفت ( فانی شد!!! ) اصلاً ديگر سوژه اي نمانده که بفهمد فانی شده. پس ميتوان به خود دل بست. چرا به خود دل نبنديم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;6. چه لزومی دارد که دل ببندیم؟ ( فانی يا غير فانی بودنش را بيخيال )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;7. اصلاً چرا دل ببنديم؟ بجايش پا ببنديم يا دست يا سر يا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;8. چرا دل نکنيم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;9. شايد خوب جستجو نکرديم و آن چيز غير فانی را نيافتيم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;10. اصلاً چه لزومی دارد که بگرديم؟ ... نگرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;11. چرا تسليم شويم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;12. تا شماره 1000 ميتوان ادامه داد ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اين کار ندارم که به عقيده من تا چه حد اين نگرش غلط است و جز افزايش درد و رنج و نفی زندگی چيزی در بر ندارد. فقط همينقدر بگويم، کسانی که طرفدار چنین سخنانی هستند و به ادعای خويش چيزی برای دل بستن ندارند، چندان راست نمیگویند! چون همواره به يک چيز دل بستگی شديدی دارند و آن گفتن چنين سخنانی است. پس همان بهتر که به سخنانشان دل نبندیم و با یک تکان خود را از چنین چرندیاتی بتکانیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 09:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>یکی از دلایل خداگریزی من در سالهای اخیر، نفرتم از این بود که جمعی، همه امید خود را به خدا میبندند و نگاهها به آسمان دوخته، دستها را به هم گره میکنند و منتظر فضل و رحمتی هستند که منشا آن برایم مجهول بود. این گريز از تلاش و این تسلیم ذلت بار و اين امید واهی، یکی از دلایل عقب ماندگی ملتهایی مثل ملت ایران است.&lt;BR&gt;اما بعضی اوقات، حوادثی رخ می دهد که جریان بسیاری از امور را تغییر میدهد. خوشیها را به ناخوشی و امیدها را به یاس تبدیل می کند، و یا بر عکس آن، از دل نا اميدی، بی هیچ دلیل پیش بینی شده ای، برق امید می درخشد. چه در امور ساده زندگی چه در مراتب عالیتر.&lt;BR&gt;نمیدانم این عامل پنهان چیست، ولی برای راحتی اسم آن را&amp;nbsp;خدا میگذارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: لا تطمئن القلوب الا بذکر الله.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jan 2007 10:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دایره عشق - 1</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Stendhal&quot; target=_blank&gt;استاندال&lt;/A&gt; در اثر مشهور و عالی خود يعنی سرخ و سياه، درباره شروع عشق در مادام دورنال اينطور مينويسد که وی در اولين رويارويی با معلم خانگی فرزندانش يعنی ژولين وی را شخصی خوش چهره ، با ادب و با نزاکت میابد و وی را مورد ستايش قرار ميدهد... در ادامه داستان ميخوانيم که چطور مادام دورنال دلباخته ژولين ميشود، و ژولين نيز. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست است! اولين مرحله عشق همین تحسين و ستايش ويژگيهای طرف مقابل است که در اولین ملاقاتها شروع میشود. خود استاندال بعدها در نظريه روانشناسانه خود مراحل عشق را اينگونه تعيين ميکند: تحسين - اميد - تبلور نخست - شک و ترديد - تبلور دوم. ولی نکته اي وجود دارد. اينکه تحسين تا چه حد با واقعيت انطباق دارد. ستايش بزرگنماييها، خيال پردازيها و ويژگيهای ساختگی که عاشق در ذهن خود از معشوق ميسازد، نه تنها به ادامه عشق کمکی نميکند بلکه باعث فروپاشی آن نيز ميگردد. چون بالاخره روزی واقعيت امر بر وی آشکار شده و چون ذهنيتی به کل متفاوت با آن داشته باعث سرخوردگی اش&amp;nbsp;میشود و ادامه مسير عشق عليل باقی ميماند و&amp;nbsp;این ناشی از قائل شدن ماهیتی غیر واقعی&amp;nbsp;با تقدسی احمقانه و آسمانی از خودخواهانه ترین عواطف انسان است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Jan 2007 11:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند کلمه ای درباره موسیقی</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>شايد موسيقی را زبان بلاواسطه احساسات دانستن اغراق باشد. بطور مثال بتهوون هرگز قطعه اي مثلاً سمفونی اروئيکا را يکباره تصنيف نکرد. بلکه در طی مدت زيادی مثلاً يک الی چند سال، هر از گاهی به آن چيزی اضافه ميکرد&amp;nbsp;( چه برامده از احساس چه غیر آن&amp;nbsp;)&amp;nbsp;که مجموع آنها روی هم سمفونی اروئيکا را تشکيل داد. در واقع يک قطعه موسيقی تشکيل شده است&amp;nbsp;از بيشمار شروع! وانگهی شخص بتهوون بعد از اتمام هر قطعه به ويرايش و بازبينی آن با توجه به تجربه هايی که تا آن زمان در زمينه رنگ آميزی لحن و آوا بدست آورده بود دست ميزد. اصولاً اين خود ذهن بود که نخست معانی را به صداها بخشيد! درست مانند معماری که به همين نحو به روابط ميان خطوط و احجام معنا&amp;nbsp;بخشيد، اموری که در ذات خويش با قوانين مکانيک کاملاً بيگانه اند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اين احوال چيزی که برای اين هنر باقی ميماند آنقدر هست که آنرا ژرفترين هنرها و هنر اول بنامند. هنری که از نظر من فاصله زيادی با بقيه انواعش دارد. کيست که بتواند تأثيری ژرفی که يک قطعه زيبا بر انسان ميگذارد را انکار کند؟ تأثيری که شايد زيباترين آثار داوينچی و يا دراماتيکترين نوشته های شکسپير هم به پای آن نرسد. چنان تأثيری که ميتواند سازهای مابعدالطبیعه را که مدتها بی صدا مانده يا شکسته بودند را فرضاً در شخصی همچون من که خود را از هر آنچه مابعدالطبيعه است آزاد کرده به ارتعاش درآورد. يا همان حالات معنوی به من دست دهد که مهرداد عزيزم قبلاً به آن اشاره کرده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی را در اولین نوشته این وبلاگ از قلم انداختم: &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;...و به نام هنر که تحمل سختیه زندگی با آن آسان میشود، به نام موسیقی که عمیقترین آنهاست و زندگی بدون آن اشتباه است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jan 2007 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آندره ریو و احکام راه سبز</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>موسيقی دان و رهبر ارکستر &lt;A href=&quot;http://www.andrerieu.com/site/&quot; 
target=_blank&gt;آندره ریو&lt;/A&gt;، امسال هم همراه با همکارانش در آغاز سال جديد ميلادی 
همراه با ديگر مراسم و جشنهای مخصوص آغاز سال جديد به اجرای برنامه و نواختن موسيقی 
مخصوصاً والتس های زيبای &lt;A 
href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Johann_Strauss_II&quot; 
target=_blank&gt;اشتراوس&lt;/A&gt; که از لطيف ترين و زيباترين انواع موسيقی است میپردازند. 
اين گروه غير از آغاز سال جديد هر از گاهی دور اروپا و بعضا دیگر کشورها را به 
منظور اجرای برنامه و نواختن موسيقی ميچرخند. شادی و نشاطی که اين گروه و مخصوصاً 
اين نوع موسيقی به همراه دارد در نوع خود کم نظير است. اين از عادات اغلب ديگر 
ملتهاست که به هر بهانه اي مراسم و جشنی برگزار ميکنند، با چه شکوه و عظمتی. ريو و 
همکارنش نمونه اي از خروار گروه موسيقی هستند که از اين دست کارها ميکنند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دبیرستان بودم، هر سال کتابی با عنوان &quot;احکام راه سبز&quot; به زور به ما 
ميدادند. کتابی کامل درباره احکام شرعی. از تمام مزخرفاتی که تو اون کتاب بود يک 
قسمتشو هرگز فراموش نميکنم. قسمتی که به احکام موسيقی و نوازندگی پرداخته بود. در 
اون بخش بعد از کلی کش و قوس و سعی در فهماندن حکم موسيقی از نظر شرع، رهبر انقلاب 
اسلامی تير خلاص را زده بودند. از قول وی چنين نوشته بود: «آموزش موسيقی و نوازندگی 
موجب انحراف است و بطور کلی ترويج موسيقی با اهداف عاليه اسلامی منافات دارد.» 
همانطور که واضح است هيچ نوع خاصی از موسيقی مد نظر ايشان نبوده و به کل تمام انواع 
موسيقی و اصلاً ذات موسيقی را مردود و باعث فساد دانسته اند. همين بس که در ادامه 
از قول ايشان چنين آمده بود: «پخش موسيقی در راديو و تلويزيون دليل بر حلال بودن آن 
نيست.»!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتيجه آنکه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن 1: کيست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ &quot;جبران خليل جبران&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن 2: يادمه چهار شنبه سوری ها کلی آتاشغال برا سوزوندن داشتيم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن 3: من دلم به اندازه يک ابر ميگيرد ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Dec 2006 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی شب یلدا!</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>اومدم یه مطلب جدید بنویسم، دیدم یه بازی راه افتاده که به شب یلدا هم مثل اینکه ربط داره، &lt;A href=&quot;http://thoughtsins.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;الی&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.tanafose-sobh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;تنفس صبح&lt;/A&gt; مارو دعوت کردن. دیدم چیز باحالیه برا تنوعم که شده ما هم بیایم پنج نکته از خودمون بنویسیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم از ما: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱.&amp;nbsp;به شدت از نوشيدن يه ليون آب خنک اونم وقتی بدجوری تشنمه لذت ميبرم، اصلاً مست ميکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2. شعارم اينه: &quot;با دوستان مروت با دشمنان مدارا&quot; البته مدارا&amp;nbsp;بعد از اينکه پوزشونو به خاک ماليده باشيو حالشونو گرفته باشیو... خلاصه پدرشونو دراورده باشی طوری که در مقام تضرع و زاری و طلب عفو و بخشش رسيده باشن!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. انگيزه گواهينامه گرفتنم دو چيز بوده: 1. ديدين بضيا وقتی ميخوان دور بزنن فرمونو با کف دستشون ميچرخونن؟ خيلی خفنن، کلی حال کردم گفتم برم رانندگی ياد بگيرم منم از اين کارا بکنم. 2. آرزوم بود که اين آهنگ Mockingbird يه دفعه تنهايی موقع رانندگی گوش بدم. اين شد که رفتم تصديقمو گرفتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4. تو عمرم سه بار از اين فال فروشا فال خريدم، هر سه بارش يه چيز اومده. بررسی کردم چرا اينجوری شده، ديدم اين برگه های فال همشون به ترتيبن حالا من هر دفعه از اون آخرش ور ميداشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5. در حدود يکسال و سه ماهه نذر کردم هر موقع با بچه ها در مورد هر چيزی صحبت کرديمو یه کلمه از دخترا حرف نزدیم هزار تومن بندازم صندوق صدقات، خوب فعلاً که موفق نشديم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب منم پاس میدم به &lt;A href=&quot;http://meredit.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;س ا ی ه ب ا ن&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://just-dance.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;فرید&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://durtarha.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;دورترها&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://kantonist.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;سروش د&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://sensehut.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کاغذهای خط خطی&lt;/A&gt;&amp;nbsp;و &lt;A href=&quot;http://mephistosh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;Nowhere&lt;/A&gt;. اگه دوست داشتن برن بنویسن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Dec 2006 11:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به تو چه، به من چه!</title>
<link>http://suddenly.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>گاهی اوقات با اندکی درنگ و تفکر قبل از انجام کاری یا نشان دادن عکس العملی و یا دخالت در موضوعی به اين نتيجه ميرسيم که اصلاً اینها به ما مربوط نيست و با خود چنين ميگوييم: &quot;اصلاً به من چه!&quot;. به نظرم اين جمله ( یعنی همین &quot;به من چه!&quot; ) بيش از حد مظلوم واقع شده و حق آن آنچنان که بايد و شايد ادا نشده. طوری که در پس اين حق کشيها در اين دوره و زمانه، عده اي دچار خيالات شده اند که شايد این یا آن کار و یا فلان موضوع به آنها نیز مربوط است. آنچنان که با خود ميگويند: &quot;نکنه به من ربط داشته باشه؟&quot;.&amp;nbsp;البته کاش گاهی اوقات پاسخ اين خود پرسشی منفی ميبود که متأسفانه به علت مهربانیه بیش از حدشان دقيقاً عکس آن است. بگذريم که خيلی ها&amp;nbsp;دیگر خود را راحت کرده اند و حتی اين سؤال را هم از خود نميپرسند و همواره با سماجتی عجيب و قريب و البته...صد البته...با قصدی پاک و از روی خیرخواهی خود را درگیر میکنند، يا بطور خودمانی خود را نخود هر آش ميکنند!...آخر کسی نيست که بگويد اصلاً به شما چه! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرتان را بيش از اين درد نياورم، فقط ميخواستم اين نکته را خاطر نشان کنم که چه چيزها يی که به شما مطلقاً ربطی ندارد ولی شما...........اوه...مرا ببخشيد، لحظه اي فراموش کردم که از اینجا به بعدش دیگر به من هيچ ربطی ندارد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Dec 2006 18:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=suddenly&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>suddenly</dc:creator>
<guid>http://suddenly.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
